شهيد باكري از نگاه شهيد صياد شيرازي
توفيقي نصيبم شد كه يادي از همرزمان سلحشور و بسيار شايسته خطه آذربايجان بكنم. برادراني كه ياد و خاطره شان از ذهن ما محو نميشود و هميشه با ياد آوري مجاهدتها و ايثار گريهايشان ضمن اين كه الهام ميگيريم و درس خودمان را يادآوري ميكنيم، از آن سجاياي آنها، فرصت خوبي است براي اينكه بتوانيم ياد و خاطره آنها را در جامعه اسلامي مان زنده نگه داريم و به نسل جوانمان منتقل كنيم. من امروز ميخواهم از سرداران سلحشور جبهههاي جنگ حق بر عليه باطل و خاطراتي را كه از آنها دارم اينجا يادي بكنم تا انشاء الله دين خودم را اداء كرده باشيم.
اولين سلحشوري كه يادش ميكنم سردار سرلشكر شهيد پاسدار مهدي باكري است كه من واقعاً به وجود او در زمان حياتش افتخار ميكردم و امروز هم از يادش افتخار ميكنم كه او چگونه در آن صحنههاي نبرد، هم از ياران و همرزمان خوب ما بود و هم اينكه قوتي بود و قدرتي بود براي جبهه حق براي سركوبي دشمنان اسلام.
دو خاطره خوب از ايشان دارم كه هميشه از فرصتها استفاده و يادآوري ميكنم. يك خاطره زماني بود كه من مسئوليت گرفته بودم براي آزادسازي دو شهر اوشنويه و بوكان در شمالغرب ايران. البته اين مرحله دومي بود كه من به منطقه شمالغرب (كردستان) ميرفتم و مسئوليت فرماندهي منطقه را از جمهوري اسلامي به من واگذار كرده بودند. وقتي كه من وارد اروميه شدم، چون قبلاً به شهر نيامده بودم آشنايي لازم را هم با منطقه نداشتم و هم با آن نيروهايي كه ميخواستند با ما همكاري بكنند از ارتش و سپاه، بايد آشنا ميشدم.
به من خبر دادند كه يكي از برادران سپاه ميخواهد با شما ملاقات كند. گفتم كي هستند؟ گفتند آقايي به نام باكري. ديدم يك جوان با تواضع و با اخلاص كه از همان اول كه من ديدمش، در قلبم مهر و محبتش جاي گرفت و احساس كردم كه اين چهره خيلي چهره ساخته و پرداختهاي است، سابقهاش را نميدانستم حتي اسمش را آنجا شنيدم.
ايشان گفت كه من مطالبي دارم راجع به آمادگي خودمان براي عمليات كه ميخواستم بگويم. گفتم بفرماييد من در خدمت شما هستم. ايشان آمدند و از روي نقشهاي كه داشتيم، شروع كردند وضع منطقه را گفتن، بعد من متوجه شدم مسئوليت ايشان فرمانده عمليات آنجا بود از طرف سپاه. گفت من الان تمامي امكانات را براي عملياتآماده دارم، منهاي اينكه مهمات ندارم و خمپاره و حتي سلاحهاي سبك هم نداريم، اگر اينها را به من واگذار كنيد، من از همين فردا آماده ام براي همكاري با شما براي عمليات. من از يك طرف قلبم خيلي قوت آمده بود كه خدا را شكر، ما تا به صحنه آمديم اين طوري اعلام آمادگي ميكنند از يك طرف هم خودم نگران بودم كه كسي غير از من، بخواهد فرماندهي بكند بر صحنه. اين شخص بايد صحنه را بشناسد و به سازمانش كاملاً آشنا باشد از اين نظر ما به ايشان گفتيم كه براي شما امكان پذير است كه شش روز به ما مهلت بدهيد تا در اين مدت من خودم را آماده بكنم؟ واقعاً اين بايد در تاريخ ثبت شود و روي آن كارشناسهاي نظامي بيايند تحليل بكنند كه آيا ممكن است مثلاً در صحنهاي فرمانده نه رده بالاتر بيايد از فرمانده رده پائينتر مهلت بگيرد تا آماده شود براي عمليات؟ به هر صورت براي من كه پيش آمده بود ضمن اينكه براي من كوچكترين چيزي براي اينكه نگران بشوم. وجود نداشت خيلي خوشحال بودم كه اينچنين وضعي پيش آمد كه من بايد خودم را آماده كنم براي عمليات. گفتم شش روز به من فقط مهلت بده من برويم يكانها را بشناسم يك خرده هم شناسايي كنم و بعد انشاءالله براي عمليات آماده شويم ايشان هم با تواضع قبول كرد.
بلافاصله روز بعد هم من دستور واگذاري مهمات را به ايشان دادم كه لشكر 64 اروميه به ايشان مهمات بدهند، تا آن موقع هم هنوز ارتباطي بين ارتش و سپاه بر قرار نشده بود. من احساس كردم كه اينها نسبت به هم بيگانهاند چون اينچنين وضعي و فرصتي پيش نيامده بود. ارتشيها اول يك مقدار يكه خوردند كه مهمات را واگذار كنيم به خارج از ارتش؟ گفتيم بله. اين كار تكرار شده و اين كار را بكنيد. آنها هم چون اطاعت داشتند و مطمئن بودند كه خوب ما دستورمان دستور رسمي است بلافاصله عمل كردند.
شهيد باكري هم آماده شد براي عمليات و تقريباً فكر ميكنم او داشت لحظه شماري ميكرد براي اين كه عمليات شروع بشود. ما هم رفتيم با سرعت در آن پادگانهاي پيرانشهر و جلديان و خود نقده، نيروهاي ارتش را سازمانشان را آماده كرديم و هم نيروهاي انتظامي را كه آن موقع ژاندارمري بود آماده كرديم. بعد طرح عمليات را با كمك شهيد باكري با هم ريختيم. ديديم كه سه تا محور روشن ميتواند باشد.
يكي محور زيوه به طرف اشنويه، يكي محور نقده به طرف اشنويه و يكي هم محور جلديان و صوفيان به طرف اشنويه، سه محور را تفكيك كرديم. فرماندهي محور شمال را كه زيوه بود دادم به شهيد باكري، محور نقده را دادم به ژاندارمري و محور جلديان به طرف صوفيان و اشنويه را هم داديم به لشكر 64، كه يك تيپشان در آنجا بود. اينها هماهنگ حمله كردند. در مدت چند ساعت من ديدم محور شمال كارش تمام شد. يعني شهيد باكري با سرعت آمد قسمت شمال اشنويه را كه ارتفاعات سركوب داشت همه را اشغال كرد و از شمال مسلط شد به شهر. منتها چون از نظر نظامي كافي نبود بايستي از طرفين الحاق ميكردند. من به ايشان گفتم شما همين جا باش تا من آن دو تا محور ديگر را آماده كنم كه به لطف خدا در عرض سه روز اين كار انجام شد. سه تا محور به هم متصل شدند و الحاق پيدا كردند و شهر محاصره شد و شهيد باكري با احتياط رفت داخل و كار شهر را تمام كرد. يعني پاكسازي كرد و شهر را به دست سپاه داديم و اين مأموريت حساس سرافرازانه در عرض نه روز تمام شد. خداوند كمك كرد و ما با كمك برادران ديگر آن منطقه را آزاد كرديم. جمعاً 44 روزه مأموريت ما در شمالغرب تمام شد كه من ديگر بعد آمدم به جبهههاي جنوب با مسئوليت فرماندهي نيروي زميني، شهيد مهدي باكري نمونهاي بود از يك سلحشوري كه به صورت طبيعي خداوند به ايشان توفيق داده بود روحيه مجاهدت داشته باشد، روحيه اخلاص و تقواي علمي داشته باشد و در صحنه زندگيش براي خدا، خالصانه آماده شود، بجنگد و يك همرزم ارتشي كه پيدا ميكند مثل ما، و آن ارتشي در منطقهاي فرماندهي دارد ومي خواهد به او برنامه بدهد، او به اين ارتشي برنامه ميدهد يعني اينقدر مهياي عمليات است كه بايستي فرمانده رده بالا از رده پائين فرصت بگيرد و مهلت بگيرد براي اين كه خودش را آماده كند براي هدايت عمليات. روحش شاد و يادش گرامي باد انشاء الله.
نكته دوم و خاطره دوم از شهيد باكري، مربوط است به جبهه جنوب. ديگر باكري براي ما شناخته شده بود چون كاملاً يكي از فرماندهان خوب و شايسته سپاه بود و دائماً در سازمان رزمي كه ما در عملياتهاي مختلف داشتيم ايشان حضور و شركت داشت در هر عملياتي شهيد باكري وظيفه خودش را به نحو احسن انجام ميداد و از مشخصات بارزش عميق بودن در كارش بود. البته من تا سالها نميدانستم كه ايشان تحصيلات عالي داشت و مهندس و آدم تحصيل كردهاي بود.
من نميدانستم اينقدر اين آدم تواضع داشت كه اصلاً خودش را رو نكرده بود. ما او را با اخلاص پسنديده و يك آدم موفق ديده بوديم، نظامي خوب ميشناختيمش، خودش را خوب آماده ميكرد براي عمليات، ما تا همين قدر شناخت داشتيم به ايشان.
درعمليات بدر كه دنباله عمليات خيبر بود، من توفيق داشتم كه از نزديك هم كار آموزشي ميكردم براي نيروها و هم مسئوليت خودم را در قرارگاه كربلا داشتم، با همرزم عزيزم سردار سرلشكر پاسدار رضايي همكاري داشتم. اين صحنه خيلي حساس بود. چارچوب كار براي عمليات اين بود كه مابايستي در ادامه عمليات خيبر از داخل هور العظيم رو به غرب پيش روي ميكرديم، از يك بخش از آب ميگذشتيم و خودمان را به خاكريزهاي دشمن ميرسانديم و بعد پيشروي مان را تا رودخانه دجله ادامه ميداديم. از دجله بايد عبور ميكرديم و به اتوبان العماره و به بصره ميرسيديم و اتوبان را پاكسازي ميكرديم. نيروهاي ضربتي را با هليكوپتر وارد ميكرديم و يك بخش از نيرويمان ميرفت به طرف شمال، به طرف العماره تا العزيز و يك بخش از نيروهايمان هم بايد به طرف جنوب ميآمد تا القرنه. در اين محدوده ما بايستي منطقه را آزاد و پاكسازي و يك فرصت بسيار خوبي را در قلب دشمن براي منهدم كردن نيروهاي متجاوز متجاوز پيدا بكنيم. اين طرح ما بود. در زمان كوتاهي كه مثلاً حدود 10 يا 11 شب كه عمليات شروع شد، يك ساعت هم نكشيد،رزمندگان خط را شكستند خودشان را به دجله رساندند و اين نيروها از لشكرهاي موفق، لشكر 31 عاشورا بودند كه فرماندهي اش با شهيد باكري بود. من يادم هست اولين دستوري كه صادر كرديم براي عبور از دجله به لشكر 31 عاشورا بود. اين لشكر بايد عبور ميكرد و در اين عبور خود شهيد باكري در صف اول رفته بود به جلو. يعني با آن تركيب اول كه بايد ميرفتند آن طرف و سرپل را ميگرفتند، رفته بود و با نيروهاي دشمن درگير شده بود. ايشان از ناحيه پيشاني تير خورد و همان جا شهيد شد. ايشان را ميآورند داخل قايق كه برش گرداند به طرف ساحل و برسانند به عقب. در بين راه قايقش را ميزنند و مفقود الاثر ميشود. قايق را آب ميبرد به هر صورت شهيد باكري به ظاهر در بين ما نيست. ولي خداي او هست، رزمندگاني كه او را ميشناختند هستند، من رزمنده كوچك و سرباز كوچك اسلام هم دارم از ايشان صحبت ميكنم و بدين ترتيب راه و رسم او از بين نرفته است. در نهايت بگويم كه شهيد باكري نمونه و اسوه اخلاص بود، نمونه تقوا و با توكل به خدا بود. براي آن مأموريتهايي كه به عهده اش ميگذاشتند، با اخلاق و رفتارش و مديريت و فرماندهي نفوذ ميكرد در دل پاسداران جوان، بسيجيان ارزشمند، و از طرفي با ارتشياني كه در عمليات با هم ادغام ميشدند و ميخواستند عمليات انجام بدهد. من از فرماندهاني كه خيلي ذكر خيرش را ميشنيدم كه هماهنگ بود با ارتشيها، شهيد باكري بود. بعضي از فرماندهان ارتش رقابت ميكردند و ميگفتند ما با ايشان ميخواهيم باشيم در عمليات. البته ايشان با مطالعه كار ميكرد با همان تحصيلات عاليه خوبي كه داشت. معلوم بود بهرهبرداري ميكرد و در ادغامهايي كه بين ارتش و سپاه انجام ميشد، هماهنگي خيلي خوبي داشت. او چهره موفقي بود، يعني از رزمندگان واقعاً موفق جبهههاي نبرد شهيد باكري بود كه باز هم روحش شاد و يادش گرامي باد.
codex35x
page11
اولين سلحشوري كه يادش ميكنم سردار سرلشكر شهيد پاسدار مهدي باكري است كه من واقعاً به وجود او در زمان حياتش افتخار ميكردم و امروز هم از يادش افتخار ميكنم كه او چگونه در آن صحنههاي نبرد، هم از ياران و همرزمان خوب ما بود و هم اينكه قوتي بود و قدرتي بود براي جبهه حق براي سركوبي دشمنان اسلام.
دو خاطره خوب از ايشان دارم كه هميشه از فرصتها استفاده و يادآوري ميكنم. يك خاطره زماني بود كه من مسئوليت گرفته بودم براي آزادسازي دو شهر اوشنويه و بوكان در شمالغرب ايران. البته اين مرحله دومي بود كه من به منطقه شمالغرب (كردستان) ميرفتم و مسئوليت فرماندهي منطقه را از جمهوري اسلامي به من واگذار كرده بودند. وقتي كه من وارد اروميه شدم، چون قبلاً به شهر نيامده بودم آشنايي لازم را هم با منطقه نداشتم و هم با آن نيروهايي كه ميخواستند با ما همكاري بكنند از ارتش و سپاه، بايد آشنا ميشدم.
به من خبر دادند كه يكي از برادران سپاه ميخواهد با شما ملاقات كند. گفتم كي هستند؟ گفتند آقايي به نام باكري. ديدم يك جوان با تواضع و با اخلاص كه از همان اول كه من ديدمش، در قلبم مهر و محبتش جاي گرفت و احساس كردم كه اين چهره خيلي چهره ساخته و پرداختهاي است، سابقهاش را نميدانستم حتي اسمش را آنجا شنيدم.
ايشان گفت كه من مطالبي دارم راجع به آمادگي خودمان براي عمليات كه ميخواستم بگويم. گفتم بفرماييد من در خدمت شما هستم. ايشان آمدند و از روي نقشهاي كه داشتيم، شروع كردند وضع منطقه را گفتن، بعد من متوجه شدم مسئوليت ايشان فرمانده عمليات آنجا بود از طرف سپاه. گفت من الان تمامي امكانات را براي عملياتآماده دارم، منهاي اينكه مهمات ندارم و خمپاره و حتي سلاحهاي سبك هم نداريم، اگر اينها را به من واگذار كنيد، من از همين فردا آماده ام براي همكاري با شما براي عمليات. من از يك طرف قلبم خيلي قوت آمده بود كه خدا را شكر، ما تا به صحنه آمديم اين طوري اعلام آمادگي ميكنند از يك طرف هم خودم نگران بودم كه كسي غير از من، بخواهد فرماندهي بكند بر صحنه. اين شخص بايد صحنه را بشناسد و به سازمانش كاملاً آشنا باشد از اين نظر ما به ايشان گفتيم كه براي شما امكان پذير است كه شش روز به ما مهلت بدهيد تا در اين مدت من خودم را آماده بكنم؟ واقعاً اين بايد در تاريخ ثبت شود و روي آن كارشناسهاي نظامي بيايند تحليل بكنند كه آيا ممكن است مثلاً در صحنهاي فرمانده نه رده بالاتر بيايد از فرمانده رده پائينتر مهلت بگيرد تا آماده شود براي عمليات؟ به هر صورت براي من كه پيش آمده بود ضمن اينكه براي من كوچكترين چيزي براي اينكه نگران بشوم. وجود نداشت خيلي خوشحال بودم كه اينچنين وضعي پيش آمد كه من بايد خودم را آماده كنم براي عمليات. گفتم شش روز به من فقط مهلت بده من برويم يكانها را بشناسم يك خرده هم شناسايي كنم و بعد انشاءالله براي عمليات آماده شويم ايشان هم با تواضع قبول كرد.
بلافاصله روز بعد هم من دستور واگذاري مهمات را به ايشان دادم كه لشكر 64 اروميه به ايشان مهمات بدهند، تا آن موقع هم هنوز ارتباطي بين ارتش و سپاه بر قرار نشده بود. من احساس كردم كه اينها نسبت به هم بيگانهاند چون اينچنين وضعي و فرصتي پيش نيامده بود. ارتشيها اول يك مقدار يكه خوردند كه مهمات را واگذار كنيم به خارج از ارتش؟ گفتيم بله. اين كار تكرار شده و اين كار را بكنيد. آنها هم چون اطاعت داشتند و مطمئن بودند كه خوب ما دستورمان دستور رسمي است بلافاصله عمل كردند.
شهيد باكري هم آماده شد براي عمليات و تقريباً فكر ميكنم او داشت لحظه شماري ميكرد براي اين كه عمليات شروع بشود. ما هم رفتيم با سرعت در آن پادگانهاي پيرانشهر و جلديان و خود نقده، نيروهاي ارتش را سازمانشان را آماده كرديم و هم نيروهاي انتظامي را كه آن موقع ژاندارمري بود آماده كرديم. بعد طرح عمليات را با كمك شهيد باكري با هم ريختيم. ديديم كه سه تا محور روشن ميتواند باشد.
يكي محور زيوه به طرف اشنويه، يكي محور نقده به طرف اشنويه و يكي هم محور جلديان و صوفيان به طرف اشنويه، سه محور را تفكيك كرديم. فرماندهي محور شمال را كه زيوه بود دادم به شهيد باكري، محور نقده را دادم به ژاندارمري و محور جلديان به طرف صوفيان و اشنويه را هم داديم به لشكر 64، كه يك تيپشان در آنجا بود. اينها هماهنگ حمله كردند. در مدت چند ساعت من ديدم محور شمال كارش تمام شد. يعني شهيد باكري با سرعت آمد قسمت شمال اشنويه را كه ارتفاعات سركوب داشت همه را اشغال كرد و از شمال مسلط شد به شهر. منتها چون از نظر نظامي كافي نبود بايستي از طرفين الحاق ميكردند. من به ايشان گفتم شما همين جا باش تا من آن دو تا محور ديگر را آماده كنم كه به لطف خدا در عرض سه روز اين كار انجام شد. سه تا محور به هم متصل شدند و الحاق پيدا كردند و شهر محاصره شد و شهيد باكري با احتياط رفت داخل و كار شهر را تمام كرد. يعني پاكسازي كرد و شهر را به دست سپاه داديم و اين مأموريت حساس سرافرازانه در عرض نه روز تمام شد. خداوند كمك كرد و ما با كمك برادران ديگر آن منطقه را آزاد كرديم. جمعاً 44 روزه مأموريت ما در شمالغرب تمام شد كه من ديگر بعد آمدم به جبهههاي جنوب با مسئوليت فرماندهي نيروي زميني، شهيد مهدي باكري نمونهاي بود از يك سلحشوري كه به صورت طبيعي خداوند به ايشان توفيق داده بود روحيه مجاهدت داشته باشد، روحيه اخلاص و تقواي علمي داشته باشد و در صحنه زندگيش براي خدا، خالصانه آماده شود، بجنگد و يك همرزم ارتشي كه پيدا ميكند مثل ما، و آن ارتشي در منطقهاي فرماندهي دارد ومي خواهد به او برنامه بدهد، او به اين ارتشي برنامه ميدهد يعني اينقدر مهياي عمليات است كه بايستي فرمانده رده بالا از رده پائين فرصت بگيرد و مهلت بگيرد براي اين كه خودش را آماده كند براي هدايت عمليات. روحش شاد و يادش گرامي باد انشاء الله.
نكته دوم و خاطره دوم از شهيد باكري، مربوط است به جبهه جنوب. ديگر باكري براي ما شناخته شده بود چون كاملاً يكي از فرماندهان خوب و شايسته سپاه بود و دائماً در سازمان رزمي كه ما در عملياتهاي مختلف داشتيم ايشان حضور و شركت داشت در هر عملياتي شهيد باكري وظيفه خودش را به نحو احسن انجام ميداد و از مشخصات بارزش عميق بودن در كارش بود. البته من تا سالها نميدانستم كه ايشان تحصيلات عالي داشت و مهندس و آدم تحصيل كردهاي بود.
من نميدانستم اينقدر اين آدم تواضع داشت كه اصلاً خودش را رو نكرده بود. ما او را با اخلاص پسنديده و يك آدم موفق ديده بوديم، نظامي خوب ميشناختيمش، خودش را خوب آماده ميكرد براي عمليات، ما تا همين قدر شناخت داشتيم به ايشان.
درعمليات بدر كه دنباله عمليات خيبر بود، من توفيق داشتم كه از نزديك هم كار آموزشي ميكردم براي نيروها و هم مسئوليت خودم را در قرارگاه كربلا داشتم، با همرزم عزيزم سردار سرلشكر پاسدار رضايي همكاري داشتم. اين صحنه خيلي حساس بود. چارچوب كار براي عمليات اين بود كه مابايستي در ادامه عمليات خيبر از داخل هور العظيم رو به غرب پيش روي ميكرديم، از يك بخش از آب ميگذشتيم و خودمان را به خاكريزهاي دشمن ميرسانديم و بعد پيشروي مان را تا رودخانه دجله ادامه ميداديم. از دجله بايد عبور ميكرديم و به اتوبان العماره و به بصره ميرسيديم و اتوبان را پاكسازي ميكرديم. نيروهاي ضربتي را با هليكوپتر وارد ميكرديم و يك بخش از نيرويمان ميرفت به طرف شمال، به طرف العماره تا العزيز و يك بخش از نيروهايمان هم بايد به طرف جنوب ميآمد تا القرنه. در اين محدوده ما بايستي منطقه را آزاد و پاكسازي و يك فرصت بسيار خوبي را در قلب دشمن براي منهدم كردن نيروهاي متجاوز متجاوز پيدا بكنيم. اين طرح ما بود. در زمان كوتاهي كه مثلاً حدود 10 يا 11 شب كه عمليات شروع شد، يك ساعت هم نكشيد،رزمندگان خط را شكستند خودشان را به دجله رساندند و اين نيروها از لشكرهاي موفق، لشكر 31 عاشورا بودند كه فرماندهي اش با شهيد باكري بود. من يادم هست اولين دستوري كه صادر كرديم براي عبور از دجله به لشكر 31 عاشورا بود. اين لشكر بايد عبور ميكرد و در اين عبور خود شهيد باكري در صف اول رفته بود به جلو. يعني با آن تركيب اول كه بايد ميرفتند آن طرف و سرپل را ميگرفتند، رفته بود و با نيروهاي دشمن درگير شده بود. ايشان از ناحيه پيشاني تير خورد و همان جا شهيد شد. ايشان را ميآورند داخل قايق كه برش گرداند به طرف ساحل و برسانند به عقب. در بين راه قايقش را ميزنند و مفقود الاثر ميشود. قايق را آب ميبرد به هر صورت شهيد باكري به ظاهر در بين ما نيست. ولي خداي او هست، رزمندگاني كه او را ميشناختند هستند، من رزمنده كوچك و سرباز كوچك اسلام هم دارم از ايشان صحبت ميكنم و بدين ترتيب راه و رسم او از بين نرفته است. در نهايت بگويم كه شهيد باكري نمونه و اسوه اخلاص بود، نمونه تقوا و با توكل به خدا بود. براي آن مأموريتهايي كه به عهده اش ميگذاشتند، با اخلاق و رفتارش و مديريت و فرماندهي نفوذ ميكرد در دل پاسداران جوان، بسيجيان ارزشمند، و از طرفي با ارتشياني كه در عمليات با هم ادغام ميشدند و ميخواستند عمليات انجام بدهد. من از فرماندهاني كه خيلي ذكر خيرش را ميشنيدم كه هماهنگ بود با ارتشيها، شهيد باكري بود. بعضي از فرماندهان ارتش رقابت ميكردند و ميگفتند ما با ايشان ميخواهيم باشيم در عمليات. البته ايشان با مطالعه كار ميكرد با همان تحصيلات عاليه خوبي كه داشت. معلوم بود بهرهبرداري ميكرد و در ادغامهايي كه بين ارتش و سپاه انجام ميشد، هماهنگي خيلي خوبي داشت. او چهره موفقي بود، يعني از رزمندگان واقعاً موفق جبهههاي نبرد شهيد باكري بود كه باز هم روحش شاد و يادش گرامي باد.
codex35x
page11
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 17:47 توسط
|