یادگار برادر

 

                                                                            علی الله سلیمی

 

گرد و غباری که از زیر سم اسب ها به هوا بر می خواست، صحرای تفتیده نینوا را

به کارزار شلوغی تبدیل کرده بود که در آن، فقط صدای شیهه اسب ها و چکاچک شمشیرها به گوش می رسید. در آن شلوغی و هیاهو به سختی می شد صدای کسی را تشخیص داد، اما امام حسین(ع) صدای قاسم، پسر نوجوان امام حسن(ع) را شنید که از او می خواست اجازه بدهد تا او هم برای جنگیدن با سپاه دشمن به وسط میدان جنگ برود.

امام حسین(ع) هنوز پاسخی به یادگار برادرش نداده بود که قاسم گفت:«من هم آرزو دارم در این میدان نبرد در کنار شما بجنگم و شهید شوم، مثل برادرم، عموهایم و پسر عمو هایم که شما را تنها نگذاشتند و با دشمن جنگیدند و شهید شدند.»

امام حسین(ع) که از سه سالگی سرپرستی قاسم را به عهده گرفته ذاشت، با این درخواست مخالفت کرد.

قاسم گریه کرد، به دست و پای امام افتاد، اما امام دلش نیامد به یادگار برادرش اجازه جنگیدن بدهد، چون او را امانتی در دست خود می دید که تا آن روز به خوبی از او مراقبت و محافظت کرده بود. با این حال، وقتی اصرارهای قاسم را دید، در جمع یاران باقی مانده اش در آن ظهر عاشورا که قاسم هم یکی از آنها بود، گفت:«قاسم بالغ نیست و برای جنگیدن کسی که بالغ نیست، اجازه پدر لازم است.»

این حرف امام هم نتوانست قاسم را از تصمیمی که گرفته بود منصرف کند. پس سراغ مادرش رفت و با بغض و گریه گفت:« مادر، همه پدر داشتند، امام اجازه داد رفتند و شهید شدند، اما من که پدر ندارم امام اجازه نمی دهد به میدان جنگ بروم و این برای من سخت است که در این لحظه سرنوشت ساز نتوانم کاری بکنم.»

مادر قاسم وقتی چهره غمگین و بغض آلود پسرش را دید، دلش گرفت و رفت نامه ای را آورد به قاسم داد که در آن، امام حسن(ع) به برادرش، امام حسین(ع) نوشته بود که قاسم را برای جانبازی و شهادت بپذیرد.

قاسم با خوشحالی نامه پدر را به سینه فشرد و بعد شتابان به سوی عمو رفت.

امام این بار وقتی نامه برادرش را در دست قاسم دید، اشک در چشم هایش حلقه زد، آه کشید و دیگر چیزی نگفت. قاسم وقتی سکوت و رضایت امام را دید، لبخندی از رضایت زد و نتوانست خوشحالی خود را پنهان کند.  امام قامت رشید قاسم را برای آخرین بار تماشا کرد و سرانجام به او اجازه جنگیدن داد.

قاسم با شوق و اشتیاق و خیلی زود آماده جنگیدن شد. لباس رزم پوشید و جلو آمد تا از اهل خیمه ها و عمو خدا حافظی کند، اما امام او را که دید گریه اش گرفت. برای لحظه ای، سکوت بین آنها بر قرار شد. آنگاه همدیگر را بغل کردند. آن قدر گریه کردند که قاسم از یک طرف افتاد و امام از سمت دیگر. انگار هر دو برای لحظه ای کوتاه بی هوش شدند.

لحظاتی بعد وقتی حال قاسم جا آمد، با عجله بلند شد برای جنگیدن با دشمن به میدان نبرد برود. آنهایی که در حوالی بودند، در یک لحظه دیدند که قاسم چگونه با عجله به سوی دشمن شتافت.

در این لحظه صدای یک نفر از سپاه دشمن شنیده شد که گفت:« پسری به جنگ ما آمده که صورتش مثل ماه است، شمشیری به دست گرفته و لباسی پوشیده و کفشی به پا دارد که بند پای چپ آن باز است.»

قاسم آن قدر عجله کرده بود که بند کفشش هنوز باز بود.

وقتی به وسط میدان نبرد رسید، رو به سپاه بی شمار دشمن کرد و برای آنها رجز خواند و گفت:« اگر مرا نمی شناسید، من پسر حسن هستم، پسر پیامبر؛ مصطفی، این حسین مثل اسیر در محاصره است، بین مردمی که هرگز باران رحمت بر آن ها نبارد.»

در آن بحبوحه میدان نبرد که همچنان شیعه اسب ها و چکاچک شمشیرها از هر سو شنیده می شد، قاسم، نوجوان 13، 14 ساله امام حسن(ع)، با شجاعت توانست سی و پنج نفر از سپاه دشمن را بکشد. حتی آن تعداد از سپاهیان دشمن که توانسته بودند از مقابل شمشیر قاسم بگریزند و جان سالم به در ببرند، از دور دیدند که قاسم وسط میدان جنگ بدون اعتنا به دشمن بند کفشش را هم سفت کرد.

در این موقع بود که عمرو پسر سعد پسر نفیل نعره کشید و گفت:«به خدا به او حمله می کنم.»

صدایش را اطرافیانش شنیدند. یک نفر از سپاه دشمن به او نزدیک شد و گفت:«این چه کاری است که می خواهی بکنی؟ این همه آدم دارند به کشتنش فکر می کنند. تو چرا؟»

عمرو اما تصمیمش را گرفته بود. به قاسم حمله کرد و او را با شمشیر زد.

قاسم فریاد زد:« عمو جان!»

صدایش در میان آن همه هیاهوی سپاه دشمن در صحرای نینوا پیچید و به گوش امام حسین(ع) هم رسید. امام با شنیدن صدای قاسم، بی اختیار به سوی او حرکت کرد.

به تاخت آمد و خود را به میدان نبرد رساند. با سرعت رفت دنبال عمرو که داشت فرار می کرد. وقتی به او رسید، با شمشر چنان ضربه ای به دست عمرو زد که آرنج او شکست. بقیه سپاه دشمن که نظاره گر این صحنه بودند، به کمک عمرو آمدند، اما عمرو زیر سم اسب های همان سپاه دشمن کشته و له شد.

 لحظاتی بعد، وقتی گرد و خاک میدان نبرد خوابید، کسانی که در آن اطراف بودند دیدند، امام حسین(ع) بالای سر قاسم نشسته و قاسم پایش را آرام روی زمین می کشد.

امام در این لحظه رو به قاسم کرد و گفت:« این قوم که تو را کشتند، از رحمت خدا دور باشند... به خدا برای عموی تو سخت است که تو او را صدا کنی و او جواب ندهد یا جوابش برای تو نفعی نداشته باشد...»

بعد قاسم را به سینه چسباند و او را تا کنار جسد پسر خودش، علی اکبر آورد که لحظاتی قبل با شجاعت جنگیده و شهید شده بود.

همه می دانستند که از سه سالگی قاسم، امام حسین(ع) علاوه بر این که عمویش بوده، مانند یک پدر از او مراقبت و محافظت کرده بود.

لحظاتی بعد، امام حسین(ع) به سختی از جسد یادگار برادرش چشم برداشت و به سوی میدان نبرد برگشت.