خاطرات يك سفر
حكايت جبهه رفتن ايشان، اين طور بود كه من در خيابان جم (جهانباني سابق) مشغول كار بودم. روز شنبه 29 فروردين 1360 بود. آقاي سيد حسن شريعتي ـ كه در مدرسه حاج آقاي موسوينژاد، هم درس و هم بحث بوديم ـ ، تشريف آورد و گفت: يك پيرمرد هفتاد و شش ساله مرا فرستاده كه اين سؤال را از شما بكنم كه اگر من بتوانم در جبهه، بشقابها را بشويم و پوتينها را بند بكشم، آيا جبهه به مثل من، نياز دارد؟ چون به نحوه بيان سيد حسن آقاي شريعتي، مطلع بودم، گفتم: بله؛ جبهه به يك چنين پير روشنضميري نياز دارد، و اجازه بدهيد كه من اين بيان نياز را خودم فردا صبح اول وقت، منزل ايشان بيايم. و به ايشان بگويم. آقاي شريعتي متوجه شد كه من متوجه اين رمز و اشاره شدهام، و قرار گذاشتيم كه فردا خدمت آقا برسيم.
من صبح يكشنبه، آخرين روز فروردين، خدمت ايشان رسيدم. ايشان خوشحال شد از اين كه با چنين سني و شرايط جسمي، ميتواند در جبهه، مفيد باشد. گفت كه چند تا شرط دارد كه فردا ـ ان شاءالله ـ ميگويد. امروز بايد درس تفسير را تعطيل اعلام كنم و يك كارهايي هم در خانه دارم. من خودم يادم هست كه اگر ميخواستم جبهه بروم، يكي دو ماه طول ميكشيد. ايشان به همين راحتي فرمود: نه، امروز نميرسم. پسرشان، حاج اصغر آقا را ـ كه الان فوت شده ـ خواست و گفت: «پسرم! من فردا با اين آقايان ميروم جبهههاي جهاد و به اين ها گفتم و به تو هم وصيت ميكنم كه اگر من در خود جبهه شهيد شدم (روي اين كلمه شهيد شدن تاكيد ميكنم؛ چون در آن روز مشهد، به زبان بعضي از صاحبان رساله، يك نقضي محسوب ميشد؛ اما ايشان فقيهي بود كه همه قبولش داشتند و اجماع و اتفاقي روي شخصيت ايشان بود)، لباسهايم را در نياوريد؛ با همين لباس رزم، بدون غسل، در جايي كه زمين غصبي نباشد، به آداب شرعي، دفن كنيد و روي خاك را هم مسطح كنيد و برآمدگي نباشد. هر كس خواست براي من فاتحه بخواند، از همان راه دور بخواند». پسرش را شاهد ميگرفت كه از اين آقايان، نبايد بدنش را طلب كنند. بعد فرمود: «اگر در راه بيمارستان يا در بيمارستان فوت شدم، آن جا غسل و كفن كنيد و در بيرون از بيمارستان، در زمين مباحي، مرا با همان شرايط قبلي دفن كنيد. قبر مسطح باشد؛ برجستگي روي قبر نباشد».
آن زمان، همسر اولش فوت شده بود و همسر دومي داشت و آن خانم هم خيلي وابسته به حاج آقا بود. در بيوت مراجع كم اتفاق ميافتاد؛ ولي ايشان از همان پشت پرده، بيرون ميآمد و به ما توصيه ميكرد كه آقا را مواظبت كنيد. مثلاً ايشان يك ملاحظاتي براي غذا دارد... آقاي ميرزا از ما تعهد گرفت كه به من تعليم نظامي بدهيد، كه بروم و با دشمن براي اداي تكليف بجنگم. با يك ابهتي شروع كرد به خواندن: أعوذ بالله من الشيطان رجيم «و ما لكم لا تقتلون في سبيل الله و المستضعفين...»1
تعهد ديگري كه گرفت، اين بود كه من را براي بازديد به جبهه نبريد و روي اين مسئله، خيلي تاكيد داشت. بعدها گفتيم: وقتي شما با اين سن، بياييد و يك حديثي، يك آيهاي بخوانيد، روحيه بچهها تقويت ميشود. فرمود: «من حدود سي سال است كه تفسير گفتهام. در اين آيه سوره انفال: «يأيها الذين ءامنوا اذا لقيتم فئة فاثبتوا و اذكروا الله كثيراً لعلكم تفلحون»2، «فاثبتوا»، فعل امر جمع مذكر است. قرآن ميگويد: برويد و بايستيد. من بايد بروم آن جا به اين آيه عمل بكنم. سي سال است كه ميگويم: «فاثبتوا» در قرآن، معنايش اين است. من كه براي معنا كردنش نيامدهام؛ معنا كردن مقدمه عمل است». اين هم مبنايي بود كه تا آخر، بر آن باقي بود. البته خواهش رزمندگان را پاسخ ميداد؛ ولي بر اين مبنا بود كه وقت عمل، بايد عمل كرد و نبايد حرف زد، ولو حرف قرآن باشد. اين روش، مورد انتظار ما نبود؛ بلكه مورد اعتراض ما بود كه حرف قرآن، اثر دارد. اما بعدها كه از مشهد خبرهايي ميآمد، فهميدم كه حركت بيصدا و تبليغ ايشان، چه اثر عملي گذاشته است و چه پيراني را به جبهه آورده است.
تعهد ديگر ايشان، اين بود كه عكس نگيريد و در قم، به ديدن آقايان نرويد. در قم، به منزل مرحوم شيخ حسن قادري رفتيم. ايشان پذيرايي كرد و ما حمام رفتيم.
در مسير راه، من با همين صدايي كه داشتم، بيشتر از بقيه، تلاوت قرآن و ذكر مرثية اهل بيت(ع) و اباعبدالله(ع) داشتم. ايشان خيلي گوش ميداد و تشويق ميكرد. گاهي كه ميديد همين طور ساكت هستيم، درخواست ادامه آن وضع را ميكرد. در مشهد، يكي از كارها اين بود كه كفنش را تهيه كند. چون احتمال داشت كه بيرون صحنه جنگ، شهيد شود. ما هم درخواست كرديم كه كفن ما هم با پول شما باشد. ايشان پنجاه تومان به فرزندشان داد كه براي ما چهار نفر هم، چهار كفن خريد كه هنوز هم آن كفن را حفظ كرده ايم. در لرستان، براي نماز ظهر و عصر ايستاديم. غذا هم از قم همراهمان بود. آن جا وقتي درخواست عكس كرديم، گفت: نه! من گفتم: «وقتي كه آمديم سوار بشويم، گفتيد كه اصحاب نبي اكرم (ص) وقت سوار شدن، دعايي را كه پيامبر(ص) به آنها ياد داده بود خواندند كه : «رب لا تردني الي أهلي أبداً» و ديگر نميخواستند زنده برگردند. شما اين را به ما ياد داديد و كفن هم برايمان خريديد. حالا يك عكس داشته باشيم، اين عكسها، عكسهاي آخرتي است». واقعاً هم ما همينطور فكر ميكرديم و مزاح نبود. طوري ايشان عازم شده بود كه برنگردد. از ايشان پرسيديم: تا كي در جبهه هستيد؟ گفت: تا وقتي كه دشمن به سرحدات برگردد. دو اتفاق افتاد كه ايشان نظرشان را شكستند. يك، وقتي كه دشمن را از مرز بيرون رانديم. در داخل ايران، زياد گفته شد كه ديگر حالا چه ميگوييد؟ چرا بچههاي مردم را به كشتن ميدهيد؟ حالا چرا جهاد؟ ايشان آن جا يك توضيح فقهي دادند كه ـ انشاءالله ـ عرض ميكنم. به هر حال، براي عكس گرفتن، به طور كلي گفت: نه! انشاءالله عرض ميكنم كه فلسفهاش را پرسيديم و ايشان گفت. ايشان امام جماعت هم نميشد و معمولاً يكي از ماها ميايستاديم. يك وقت، گفتيم: عكس كه نميگيريد، پس يك عقد اخوتي بخوانيد. فرمود: باشد. مفاتيح را باز كرد و همگي عقد اخوت را خوانديم؛ در حالي كه دست در دست هم داشتيم و خوشحال بوديم.
شب به اهواز رسيديم و از اين و آن، جوياي آن جايي كه بايد برويم، شديم. به نظرم از لرستان كه رد شديم، گفتند كه ماشين را گِلي كنيد. به اهواز كه رسيديم، تمامي شهر، خاموش بود و راهها را بلد نبوديم. آن روزها نه موبايلي بود و نه تلفني و همه چيز، از آب و برق گرفته تا بقيه، قطع بود. شهر، كوبيده شده بود و هر لحظه هم صداهايي ميآمد. ما به مقري كه نوشته بودند: «مقر فرستادگان رضا» رفتيم. طلبة ارجمند و پر از شور، عشق، جهاد و فضيلت، شهيد ابوالفضل رفيعي، فرمانده آن جا بود. ايشان، داماد مرحوم حاج قاسم بزاز دهقاني بود. دهقانيها، يك خانواده اصيلي هستند كه چند تا از آنها شهيد يا اسير شدند. اين طلبه جوان فرمانده، به استقبال ما آمد. نماز خوانديم و غذايي خورديم.
بچههاي رزمنده، ناظر پيرمرد خميده بودند و برايشان جالب بود و احترام ميكردند. يكي از اين بچهها كه گمان ميكنم لهجهاش نيشابوري بود، رفت دوربين قديمياش را كه روسي بود، آوردو شروع كرد از ايشان عكس بگيرد. من كه كنار ايشان نشسته بودم به آن جوان اشاره كردم كه عكس نگيرد؛ اما او گوش نكرد؛ چون ميدانستم كه آقا نهي ميكند و با ما هم عهد كرده بود. آن جوان، يك عكس گرفت و آقا هم هيچي نگفت. بعد يكي ديگر، دوربينش را آورد و او هم عكس گرفت. سومي هم همين جور و عكسها گرفته شد. بعضيها دست به شانة ايشان ميگذاشتند و ميايستادند و از آن دور ميگفتند: عكس بگير. من بابت عكس گرفتن، سؤال كردم. ايشان آن وقت جواب را نگفت؛ اما يك وقتي كه تنها بود، فرمود: «من شصت سال است كه عكس نگرفتم جز يك بار براي گذرنامه، عمامهام را برداشتم و عكس گرفتم؛ ولي اين جا فرق ميكرد. اين جا اگر من به اين جوان رزمنده بگويم عكس نگير، ممكن است دلش بشكند و بگويد: خدايا! من جانم را كف دست گرفتم و براي اسلام آمدم ولي اين آقا، يك عكس را از من دريغ كرد». اين مبناي شصت ساله، اين جا شكسته شد.
اوايل ارديبهشت، اهواز بوديم. گفتيم كه آقا! برويم پيش دكتر چمران. آقاي مهندس غرضي، استاندار اهواز بود. در استانداري اهواز، آقاي چمران را پيدا كرديم. در اتاقي مشغول كار بود. براي ايشان، يك يادداشتي فرستادم كه يك فقيهي با اين ويژگيها، به جبهه آمده است. من عهدم را با آقا شكستم كه كسي خبردار نشود. آقاي چمران، استقبال كرد؛ ولي چون جلسه داشت، نيامد. آقا ديد كه بيرون استانداري ما ايستاديم و انتظار ميكشيم. گفت: «چرا منتظر هستيد؟ «و سارعوا الي مغفرة من ربكم»3». ما به امر قرآني حركت كرديم و چمران، به ما نرسيد. شايد آقا آيه دوم را هم تلاوت كرد: «فاستبقوا الخيرات»4.
ايشان با استخاره، جبهههاي الله اكبر را انتخاب كردند. جبهههاي الله اكبر، تپههاي بلندي بود خارج از سوسنگرد كه همه دست عراق بود و در بالاي تپهها، تجهيزاتشان را سوار كرده بودند و رفت و آمدهايشان گاهي ديده ميشد. ما در بدنة اين تپه، اولين سنگرهايمان شروع ميشد. آقا هم اصرار ميكرد كه من بايد خط مقدم باشم. مسئول آموزش، سرهنگ متين بود كه بعدها، رئيس شهرباني مشهد شد. ساعت 10 ظهر روز جمعه، اوايل ارديبهشت رسيديم، ديديم كه ميدان تمرين است. سرهنگ متين با كلاشينكف شروع كرد و به آقا آموزش تيراندازي داد. اصلاً خستگي را نشان نميداد. من گاهي سلام ميدادم، چنان با تبسم ميگفت: سلام برادرجان! در راه جبهههاي الله اكبر، حال من و يكي از دوستانمان به هم خورد.
جاده، دستاندازهاي وحشتناكي داشت و جسمهاي ما هم ضعيف بود. اما آقا هرچه بر سر كمرش ميآمد، صورتش را بشاش نگه داشته بود. وقتي به خط رسيديم، يادم هست كه شهيد سيدعلي حسيني (آن روز 19 سالش بود و 6 سال بعد شهيد شد)آمد و گفت: خوش آمديد. خيلي براي ما دلگرمي است؛ اما بايد عقب جبهه باشند، چون اگر فرماندهي شهيد شود، خط از هم ميپاشد و صدمه ميبيند. آقا گفت: من بايد خط مقدم بروم. فرمانده گفت: به ما دستور دادند كه مسئولان خط نروند. آقا فرمود: بحمدالله، من از اين حكم خارجم. من مسئول نيستم. او گفت: آيةالله! اين براي ما مسئوليت دارد. آقا گفت: اگر من را آيةالله ميدانيد، من تكليف خودم را ميدانم، شما بگذار من بروم. بعد اين عبارت را به كار برد كه سن من 76 سال است و سن من از عمار ياسر بيشتر نيست. چون عمار ياسر نود و پنج ساله بود كه در جنگ صفين شهيد شد؛ صدام هم از معاويه بهتر نيست. اين عبارت، آن جوان را قانع كرد و در جبههها منتشر شد.
سنگري كه در آن خط مقدم بود، جلوترين سنگر بود و جلوتر از آن، ديگر سنگري نبود. ايشان هم ژ3اش به دوشش بود. لباس رزم را هم از لحظة اول پوشيد. حتي وقتي كه لباس رزم را پوشيد، حالش منقلب شد و به بچههاي جبهه رو كرد و فرمود: «خداي متعال، مرا اين توفيق عنايت فرمود كه بيايم و خودم را در ميان شما ببينم. شماها كه خانه و زندگي و فرزندانتان را رها كرديد و براي عزت اسلام، به بيابانهاي گرم آمديد. شما دوستان خداي متعال هستيد و من شما را دوست دارم. لباس شما را دوست دارم و ملبس به لباس شما عزيزان شدم. يكي از عوامل رضاي خداوند متعال، آمدن به جبهه است. اين يك عبادت و وظيفه است. بايد ما فدا شويم. شهادت، بزرگترين افتخار مؤمن است». بعد هم فرمود: «من از باب «من تشبه بقوم...»5 لباس شما را پوشيدم و اين لباس را به اين دليل دوست دارم كه خودم را شبيه شما كنم». حالا ايشان فقيه، مجتهد و با آن همه سابقة تدريس و اين بچهها كه عمدتاً روستايي با سنهاي 17 ـ 18 ساله!
آن وقتها، در اول جنگ، بلند نبوديم سنگر درست كنيم. مثل يك تنور درست ميكرديم. سر سنگر يك خورده كوچك و ته آن بزرگ بود. سنگري را كه در آن بوديم، خودم اندازه گرفتم و در يادداشتهايم هست: 5/1 در 40/1 متر. ما چهار ـ پنج نفر را در آن سنگر گذاشتند. در سنگرها، پتوي سربازي انداخته بودند و بقيهاش همه خاك بود. بالاي سنگر (سقف)، الوارها و چوبهاي سنگين گذاشته و خاك ريخته بودند. گاهي خمپاره به چوب ميخورد. دشمن، به ما مشرف بود و كاملاً ميديد كه كجا هستيم.
وقت نماز ظهر شد و ايشان خيلي مقيد به نماز اول وقت بود. اما نميشد بيرون بياييم. دشمن هم در همان وقت نماز ظهر ميزد. وقتي زمان فضيلت نماز گذشت و خط آرام شد، فرصتي بود كه بيرون بياييم.
نزديك آن جايي كه آقا براي وضو و دستشويي رفته بود، يك دفعه يك خمپاره آمد و فرمانده خيلي دستپاچه شد. گفت: آقا بخوابيد. آقاي ميرزا طوري بود كه بايد دستش را ميگرفتي تا مينشست يا بلند ميشد. ايشان خودشان را روي خاك انداخت. بعد از اين كه بلند شد، يادم هست كه دماغش خاكي شده بود. قبل از اين كه خودش را بتكاند، گفت: «من نترسيدم! فقط به خاطر اين كه امام(ره) فرمود: اطاعت فرماندهي واجب است، من خوابيدم».
از آن لحظه، يك فرهنگ جديد ايجاد شد كه يك جوان نوزده ساله ميشود فرمانده يك فقيه هفتادو شش ساله و اطاعت او واجب است.
آن جا چند روزي بوديم. آتش دشمن، در آن سنگرها، شديد بود. آنجا بهشت بود و نميشود گفت: جهنم؛ ولي هوا خيلي گرم بود. از پشه در امان نبوديم. ميگفتند: توپ، تانك، مسلسل، ديگر اثر ندارد؛ پشه اثر ندارد. آقاي ميرزا، از چيزي شكوه نميكرد تا اين كه يك روز، من در حمام كمك ايشان بودم، ديدم كه تمام دستها و بدن، پر از جاي پشه است و به نظر ميآمد جاي سالمي در بدن ايشان نبود. آنجا عقربهاي بزرگ هم خيلي بود.
يك وقتهايي بعضي از همراهان ما، از شدت سختيها گريه ميكردند؛ ايشان، بحث توكل به خداي متعال و توجه به عبارت: «حسبنا الله و نعم الوكيل»6 را مطرح ميكرد. ميفرمود: دشمن، از ديوار خانة عالمي بالا ميرفت و شناسايي ميكرد كه او كجاي خانه ميايستد. بعد شروع كرد به آن نقطة خانه، تيراندازي كردن. اما مردم فردا صبح ديدند كه اين عاِلم، سالم آمد. گفتند: آقا! ديشب اين جوري شده است. عالم فرمود: تيرها مأذون نبودند».
صحبتهاي ايشان، دلهاي ترسوي ما را محكم ميكرد. خصوصاً يكي از دوستان انجمن حجتيه ـ كه در مشهـــد فعال بود ـ ، توي سنگر گريه ميكرد و ميگفت: «آقا امام زمان! ما آمديم شما را ببينيم، اين گلولهها و...» آتش عراقيها، گاهي آنقدر شديد ميشد كه ديگر، همه ميبريديم و بيطاقت ميشديم. تصور كنيد كه دشمن بالاي سر شماست و آمده كه بكشد و بيايد جلو. حالا شما جلويش سد شديد؛ ولي امكانات مال اوست و شما هيچي نداريد. كسي نيست كه از عقب، به كمكتان بيايد و فرمانده جنگ و رئيس جمهوري هم كه داريد، اصلاً معلوم نيست چه هويتي دارد.
من گاهي پيش از نماز صبح، بلند ميشدم ميديدم كه ايشان براي اين كه كسي نفهمد، به پهلو مِيخوابيد و نشان نميداد كه دارد نماز شب ميخواند. از سنگر هم بيرون نميآمد؛ به خاطر اين كه پايش به كسي نخورد. يك قمقمة آب، كنارش ميگذاشت و گوشه پتو را كنار ميزد و همان گوشة سنگر، وضو ميگرفت و به نماز شب و عبادت، مشغول ميشد. يادم ميآيد كه آقاي قربانيان گفت كه آقا! نميشود براي وضو بيرون برويم و ممكن است نماز صبح، قضا بشود. آقا همانجا، پتو را كنار ميزد و وضو ميگرفت و مشغول نماز ميشد. من نماز اين جوري زياد ديدم. البته جايي هم براي نماز نبود و اگر هم بود، نهي ميكردند كه آنجا برويم. ايشان به فريضة اول وقت اهتمام داشت؛ ولي صبر ميكرد اگر وقت باشد و شرايط ايجاد شود، ايستاده بخواند مگر اين كه نماز به تأخير ميافتاد.
بسياري وقتها، به امر به معروف، همة ما را متوجه و متنبه و متحير ميكرد. توي سنگر، بحث امر به معروف و آيات كريمة آن را بيان ميكرد. آية «صبغة الله و من احسن من الله صبغة»7 را زياد ميخواند و توضيح ميداد كه رنگ خدا چيست. ميگفت: «اين جبههها، رنگ خداست؛ اين كه دل كنديد از تعلقات و آمديد و ايستاديد و خطر را پذيرفتيد، اين، رنگ خداست. به حرف امام(ره)، خيلي تكيه ميكرد و ميگفت: رهبر ما مجتهد و آگاه است. ما بايد قدردان نعمت وجود ايشان باشيم و تحت فرمان او حركت كنيم. نكند خداي ناكرده، منافقان وسوسه كننده كه چرا ميجنگيم؛ حالا كه صدام به مرزها برگشته، چرا، بااو بجنگيم. ما وظيفه داريم از حوزة اسلام و حدود و ثغور كشور خودمان، دفاع كنيم. دفاع، يك مقدار آنطرفتر رفته است. ثانياً وظيفه داريم كه ملت مظلوم عراق را هم ياري كنيم و اين جز با نابودي صدام و حزب كافر او، حاصل نميشود».
يادم ميآيد آن موقع، اين شبههها زياد شده بود كه جنگ متوقف شود. ايشان با بچهها خيلي صحبت ميكرد و اين آيه را تلاوت ميكرد: «ولا تهنوا ولا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين»8. ايشان ميگفت: «بجنگيد و هرگز احساس خستگي نكنيد. شما برتريد و در رابطه با خداي عالم هستيد. به فرمان رهبر، پيش برويد». من يك روز از ايشان پرسيدم كه براي امام خميني(ره) ميشود گفت: صلوات الله عليه؟ فرمود: قرآن براي كمتر از ايشان گفته است. آن وقت آية (و بشر الصابرين* الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انالله و انااليه راجعون* اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون»9 را شاهد مثال آورد.
در اينجا اشاره ميكنم به جبهة حُر. شهيد علي مرداني، فرمانده ما بود. روستايي خاوري و با صلابت و دوست داشتني بود و بيتفاوت به اين كه اين طرفش خمپارهاي افتاد و آن طرفش موشك! ايشان هم به آقا خيلي محبت و توجه ميكرد. سرهنگ متين هم آمد. يادم هست با همين آقا جواد مروي – كه الان درس خارج دارد ـ، به مقر توپخانه رفتيم. آنجا توپ زياد نداشت. بايد يك كسي از بچههاي اطلاعات ـ عمليات جلو باشد، دشمن را شناسايي كند و با بيسيم و كد، نشاني بدهد. آقا، خيلي از اين كار خوشحال بودند كه دارند وارد عرصة رزم ميشوند. ولي گلولة توپ، خيلي سنگين بود و ايشان اصلاً زورشان نميرسيد. وقتي فرمانده، فرمان را ميداد، بايد بلافاصله اجرا ميشد تا به هدف بخورد. ايشان ميفرمود: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم، و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمي».10 خب اين، يك دقيقه طول ميكشيد و ما هم از قسمتهاي ديگر توپ را ميگرفتيم و ميكشيديم. گلولة توپ در ميرفت. بعد از دو سه دقيقه، ميگفت: اقا خورد توي نيروهاي ارتش عراق. حالا طبق گرايي كه داده شده بود، يك دقيقه هم دير زده شده بود. او كه گرا، ميداد، نميدانست كه چه كسي ميزند. يادم ميآيد كه از اين مسائل، زياد داشتيم.
شهيد علي مرداني، يك روز بچهها را جمع كرد و گفت: «ما الآن مقابل دشمن هستيم. هركدام كه فدايي خلق هستيد، دستتان را بالا ببريد». بعد گفت: اول نگاه كنيد توي اين سنگر ببينيد اين جا چند عمامه به سر و طلبة امام زمان(عج) هستند. اين عالم هفتاد و شش ساله را ببينيد». شهيد علي مرداني، به حضور ما چهار طلبه، اشاره كرد. يعني: آقا، سيدحسن شريعتي، آقاي قربانيان و من. البته طلبههاي ديگر هم زياد ميآمدند. آقاي پويا از مشهد،آقاي قادري و آقاي مروي. اينها معمولاً عمامه سرشان بود و لباس رزم داشتند. آقا خيلي به بحث اخلاص تكيه ميكرد. اين حديث از ايشان، در ذهن ما ماند كه: «بالاخلاص تكون الخلاص».
يك روز ميخواست حمام برود. سؤال فرمود كه خلوت هست؟ گفتند: بله. گفت: اگر كسي از بچههاي پاسدار منتظر بماند، براي من جايز نيست. وقتي از حمام برگشت، ده دقيقه استراحت كرد و هيچ كاري را هم به ما نميگفت. بلند شد و اين راه را برگشت. يك جا پله بود. اين پله را بالا رفت؛ ما هم پشت سر ايشان رفتيم، ديديم كه گالشهايش را همانجا گذاشته بود و دمپايي به حمام برده بود. آنجا آنها را عوض كرد. يك روز ديگر، اين طرف و آن طرف را نگاه كرد. فهميدم كه يك چيزي ميخواهد ولي نميگفت. ميپرسيديم هم نميگفت. بلند شد رفت توي اتاق، كيفش را آورد و از آن، عينكش را درآورد. اما عينك به چشمش بود. اين را هم پاك كرد و روي آن گذاشت. عينك روي عينك سوار شد! خندهاش گرفت. گفت: عينك به چشمم است و دنبال عينك ميگردم. آية «و من نعمره ننكسه في الخلق افلايعقلون»11 را قرائت كرد.
پي نويس ها
1ـ سورة نساء، آية 75.
2ـ سورة انفال، آية 45.
3ـ سورة آل عمران، آية 133.
4ـ سورة بقره،آية 148.
5ـ بحار الانوار، ج11، ص174.
6ـ سورة آل عمران، آية 173.
7ـ سورة بقره، آية138.
8ـ سورة آل عمران، آية 139.
9ـ سورة بقره، آية 155 – 157.
10ـ سورة انفال،آيه17.
11ـ سورة يس، آية 68.
عالم فاضل و پرهيزگار ميرزا جوادآقا تهراني، در سال 1283 ش، در تهران و در خانوادهاي مذهبي، ديده به جهان گشود. وي پس از تحصيلات مقدماتي در تهران و قم، راهي نجف اشرف شد و از عالمان آن ديار، كسب فيض كرد. پس از بازگشت از نجف به تهران، بعد از اقامتي كوتاه در تهران، در حدود سيسالگي، عازم مشهد مقدس شد. در مشهد، علاوه بر شركت در درس شيخهاشم قزويني، در حوزة درسهاي خارج فقه و اصول و معارف ميرزامهدي اصفهاني، حضور يافت و تا پايان عمر اين استاد، از محضر وي بهره برد.
ميرزا جواد آقا تهراني، در كنار فعاليتهاي علمي و تدريس، به تأليف نيز اشتغال داشت. وي بنا به نيازهايي كه در طول زندگي خود، در جامعه احساس ميكرد، كتابهايي را نگاشت. اين ماخذشناسي، به معرفي توصيفي آثار ميرزا جوادآقا تهراني و ساير منابعي كه دربارة وي تأليف شده است، اختصاص دارد و در دو بخش، سامان يافته است: در بخش نخست، هفت اثر شناسانده و در بخش دوم، 28 مأخذ منتشره دربارة وي معرفي شده است.
آثار
در اين بخش، هفت اثر تأليفي مرحوم ميرزا جوادآقا تهراني، به صورت توصيفي و براساس الفباي عنوان، معرفي شده است. چهار كتاب از اين آثار، ناظر بر جريانهاي فكري زمان تأليف آنها بوده است: كتاب بحثي دربارة فلسفة بشري و اسلامي، درپاسخ به شبهات ماديّين است. كتاب بررسي در پيرامون اسلام، پاسخ به شبهاتي است كه كسروي بر آيين شيعه، وارد ساخته است. كتاب بهايي چه ميگويد؟، در رد عقايد بهائيان است. اثر ديگر عارف و صوفي چه ميگويند؟، در نقد آراي متصوفه و عارفان است. سه اثر ديگر مؤلف، كتاب آيين زندگي و درسهاي اخلاق اسلامي، در حوزة اخلاق و كتاب ميزانالمطالب، در موضوع عقايد اسلامي است و كتاب تفسير مصباحالهدي، تقرير درسهاي تفسير ايشان است.
1_ آيين زندگي و درسهاي اخلاق اسلامي، قم: مؤسسة در راه حق، چاپ نهم، 1382، رقعي، 176ص.
كتاب، شامل برگزيدهاي از آيات و روايات، در ذيل برخي از موضوعاتي است كه مشتمل بر اخلاق اسلامي و راهنماي بخشهايي از آيين زندگي است. مخاطب مؤلف، همگان اندتا غالب طبقات بتوانند از آن، سود ببرند. نويسنده، در مقدمة كتاب، يادآور شده است كه ترتيب عناوين موضوعات و همچنين نقل آيات و روايات، متناسب با هدف تأليف كتاب بوده و در ارتباط با هر موضوع، تمامي آيات و روايات، استقصا نشده؛ بلكه گزيدهاي از آنها را آورده است.
عناوين موضوعاتي كه در كتاب آمده است، به ترتيب عبارتاند از: هدف مهم از بعثت انبيا؛ اصلاح نيت؛ شرك ريايي؛ شرك طاعتي؛ شرك به اسباب طبيعي؛ تكبر و تواضع؛ عُجب؛ خودستايي؛ حسد (رشك)؛ بخل؛ حسن خُلق و سوءخلق؛ صبر؛ توكل به خدا؛ اعتصام به خدا؛ خوف و رجا و حسن ظن به خداوند؛ راستگويي و دروغ؛ وفاي به عهد (پيمان) و پيمانشكني؛ وفاي به وعده و خلف وعده؛ عدالت و ظلم؛ اداي امانت و خيانت؛ كار و كوشش در اسلام؛ صنعت؛ دستورات كلي در معاملات؛ دورويي و دوزباني؛ خشم؛ كظم غيظ؛ خوشزباني و بدزباني؛ دشمني و كينهجويي، دوري و جدايي از يكديگر؛ حرص (آز)؛ طمع (چشمداشت به ديگران)؛ حيا (شرم) و بيشرمي؛ سوءظن و تهمت و مؤمنين و تجسس از عيوب و لغزشهاي آنان؛ سخن چيني؛ بهتان؛ غيبت؛ مسخره كردن يكديگر و به نام و لقبهاي زشت يكديگر را خواندن؛ سبك شمردن و اهانت و تحقير و ايذا و ترساندن مومن؛ دشنام و طعنه زدن و سرزنش نمودن مومن و نسبت كفر به مومن دادن؛ صلح و سازش؛ اهتمام به امور مسلمين؛ امر به معروف و نهي از منكر؛ خير خواستن براي ديگران؛ اتحاد در برابر دشمنان؛ برتري تقوا، ايمان و دانش؛ انفاق؛ نيكي به والدين و خويشان، محبت دنيا.
2_ بحثي دربارة فلسفة بشري و اسلامي، تهران: انتشارات كتابخانة بزرگ اسلامي، [بيتا]، وزيري، 104 ص.
كتاب، پاسخ به شبهات ماديين است و از دو بخش اصلي، تشكيل شده است. در بخش نخست با عنوان «فلسفة نظري»، اين موضوعات، طرح شده است: اقسام فلسفة نظري؛ فلسفة آگنوستيسم حقيقت وجود شناختي نيست؛ فلسفة ايده آليسم اصالت معني، تصور؛ فلسفة ماترياليسم اصالت ماده (ماديت؛ اصول و قوانين ماديت متافيزيكي؛ اصول و قوانين دياليكتيكي؛ فلسفة اسلام).
مؤلف، پس از طرح آراي نظري فلسفههاي مادي، به تبيين فلسفة اسلام ميپردازد. وي فلسفة اسلام را از افراط و تفريط، بركنار ميداند و معتقد است فلسفة اسلام، راه مستقيم و نظر معتدلي را براساس فطرت سليم و عقل صحيح، براي سعادت و هدايت و خلاصي و نجات بشر، از گمراهي و نادانيها آورده است. در اين فلسفه، نه واقعت ماده در خارج و اصالت و استقلال آن از روح و افكار انساني، انكار شده است و نه واقعيت روح و اصالت و استقلال آن از ماده، رد شده است. بلكه روح و ماده از يكديگر ممتاز و مستقل در وجود هستند؛ ولي هر دوي آنها ـ ماده و روح ـ در مقابل ذات صانع عليم حكيم قدير ازلي، غيرمستقل از وجود هستند. بنابراين، اساس اين فلسفه براصالت و واقعيت ماده و استقلال آن از روح و افكار آدمي و نيز بر اصالت و واقعيت روح آدمي و استقلال آن از ماده و عدم استقلال و احتياج ماده و روح ذات حكيم عليم ازلي هستند. از اين رو، مؤلف در نقد و بررسي شبهات ماديين، آن جا كه با اين دو مطلب اساسي و اصولي اعتقادي فلسفة اسلام، منافات داشته باشد، به پاسخگويي آنها پرداخته است. در ادامه، شبهات ماديين در دو قسمت «انكار وجود روح مستقل از مادة بدني» و «انكار وجود خداوند»، نقد و بررسي و به پاسخگويي آنها پرداخته شده است.
بخش دوم كتاب، به فلسفة عملي (اجتماعي)، اختصاص دارد. مؤلف در آغاز، فلسفة عملي را به چهار قسمت علم اخلاق، علم اقتصاد، علم سياست و علم حقوق تقسيم ميكند. سپس خلاصهاي از نظرهاي برخي از فلاسفه و علماي غرب را ـ كه امروز بيشتر مورد توجه است ـ به ويژه نظريان سوسياليسم در فلسفة اجتماعي ميآورد. در ادامه، به نمونههايي از نظرها و دستورهاي دين مقدس اسلام (مذهب شيعه) ميپردازد تا با مقايسة آنها روشن شود نجات بشر از بدبختيها و گمراهيها، در پيروي از كدام فلسفه است.
3_ بررسي در پيرامون اسلام، [تهران]: شركت چاپخانة تابان، 1324، جيبي، 73 ص.
اين كتاب، به شبهاتي كه كسروي بر آيين شيعه وارد ساخته، با استفاده از احاديث پاسخ داده است. در آغاز كتاب، آقايان سراج انصاري و قاسم اسلامي، دربارة اين اثر، يادداشتهايي نگاشتهاند. كتاب، در چهار گفتار سامان يافته است.
گفتار نخست با عنوان «دين شيعه، دين اسلام است»، اختصاص يافته است. گفتار دوم با عنوان «دين اسلام، بنيادش بر خرد و مصالح جهان و زندگاني است يا نه؟»، به بررسي اين پرسش پرداخته است. در گفتار سوم، به بيان پارهاي از آيات قرآن و نمونهاي از گفتار و كردارهاي آموزگاران دين اسلام، اختصاص دارد و مباحثي ذيل اين عناوين، طرح شده است: پيرامون خرد؛ پيرامون كار و پيشه؛ پيرامون همدستي و كمك در بسيج نيازهاي توده و يگانگي آنها؛ پيرامون عوامل فساد توده و خرابي جهان؛ در نكوهش و جلوگيري از نفس و خواهشهاي آن؛ نكوهش و جلوگيري از محبت دنيا؛ در نكوهش و جلوگيري از زشتيها و بديهاي توده و خرابي جهان. گفتار چهارم با استفاده از قرآن و پارهاي از احاديث، به بررسي اين موضوع كه محمد(ص)، آخرين پيامبر بوده و پس از او پيغمبري برانگيخته نخواهد شد، پرداخته است. در پايان كتاب نيز به گفتار كسروي، دربارة آية ذوالقرنين و پاسخ آن آمده است.
4_ بهائي چه ميگويد؟، جلد اول با عنوان فرعي: مشتمل بر استدلالات گلپايگاني و بهائي و جواب آنها. تهران: چاپخانة حيدري، 1334، وزيري، 135 ص؛ و جلد دوم با عنوان فرعي: مشتمل با نمونة ادله و مدارك اعتقادات شيعه دربارة قائم موعود(ع) و جواب بعضي استدلالات بهائيها. مشهد: چاپخانة خراسان، 1335، وزيري، 161 ص. در جلد نخست، به استدلالهاي مقالة اول از كتاب فرائد تأليف ابوالفضل گلپايگاني، پاسخ داده شده است. در جلد دوم بر عقايد شيعه در برابر بهائيان، استدلال شده است. همچنين پاسخ برخي ديگر از استدلالهاي بهائيان، طرح شده است.
5_ تفسير مصباح الهدي، تهيه و تنظيم: محمدباقر نوراللهيان، قم: مؤسسه معارف اسلامي امام رضا(ع)، چاپ اول، 1388، وزيري، 2ج.
ميرزا جوادآقا تهراني (رحمتالله) دوبار درس تفسير قرآن را از اول تا پايان در مدرسة ميرزا جعفر در صحن عتيق امام رضا(ع) تدريس داشته است. يكي از شاگردان وي ـ دكتر محمدباقر نوراللهيان ـ اين دو دوره درس را تقرير كرده است. وي كه قبلاً كارمند ادارة مخابرات بوده و با خط مورس آشنايي داشت و تلگراف ارسالي را در ذهن خود مرور و يادداشت ميكرده و همان جواب را به ارباب رجوع ميداد؛ بدون اين كه چيزي از تلگراف كم و يا زياد شود. وي، كه از شاگردان ميرزا مهدي اصفهاني نيز بود، و در كنار كار طبابت، در درس تفسير نيز حضور مييافت، درسهاي تفسير را بدون كم و كاست تقرير ميكرد.
اين مجموعة دو جلدي كه اكنون به چاپ رسيده است، بخشي از اين آثار تفسيري است كه تفسير سورة حمد و از آغاز سورة بقره تا آية 253 را در بر ميگيرد. ويژگي اين بخش در آن است كه آقاي دكتر نوراللهيان آنها را با مرحوم ميرزا جواد آقاتهراني مقابله نيز كرد و گاه ايشان آن را كم و يا بر آن افزودهاند و در نهايت به تأييد ايشان رسيده است و مرحوم تهراني گفتهاند قابليت انتشار را دارد.
تقريرات يادشده با تلاش حجةالاسلام والمسلمين سيدمهدي حسيني مجاهد، بازخواني، بازنويسي، مقابله و مستندسازي و سپس در مؤسسه معارف اسلامي امام رضا(ع) با استوارسازي متن و عنوانگذاري، طريق بهرهگيري بهتر فراهم آمده و در قالب دو جلد تفسير ارائه شده است.
رويكرد اصلي اين تفسير، برداشتهاي اخلاقي از آيات است كه پس از توضيح واژگان آيهها طرح ميشود. همچنين بيشتر روايات استفاده شده در تفسير آيات نيز صبغة اخلاقي دارد. البته گاهي به مناسبت تفسير برخي آيات، ساير موضوعات نيز طرح شده است؛ از جمله برخي مطالب معارفي متأثر از مدرسة معارفي خراسان نيز در ذيل برخي آيات آمده است.
در آغاز كتاب سه نوشتار آمده است كه افزون بر پرداختن به زندگاني ميرزا جواد آقا تهراني، روش تفسيري وي نيز طرح شده است. نوشتة اول را استاد محمدرضا حكيمي با عنوان «مباني تفسير در «مكتب تفكيك» نگاشته است. وي در يادداشت خود درباره پنج مسأله ذيل توضيح كوتاهي ميدهد: 1_ كتابي مانند قرآن، به تفسير نيازمند است؛ 2_ قرآن خود به اين نياز توجه داشته، و راه رفع آن را نشان داده است؛ 3_ آورندة قرآن، و تفسيركنندة قرآن، لزوم سنخيت روحي و وراثت علمي، يك ضرورت عقلي و علمي است؛ 4_ وجود آيات متشابه در قرآن كريم. مؤلف در ادامه با اشاره به ويژگيهاي تفسير مصباح الهدي، ميگويد: اين تفسير، اثري تقريري و يك نمونه تفسير تفكيكي و مستقل است. ما با مفسري قرآني رو به رو هستيم كه بدون آن كه ما را در ميان افكار و اوهام قرون و اعصار گم كند، به «هذا بيان للناس» و به «نور» و «بصائر» و «بينات» و «برهان رباني»، هدايت ميكند؛ نه برهان ناقص بشري و يوناني.
6_عارف و صوفي چه ميگويند؟: بحثي در مبادي، و اصول تصوف و عرفان، تهران: بنياد بعثت، چاپ هشتم، 1369، وزيري، 280 ص.
مؤلف در ديباچه كتاب، هدف از تأليف اين اثر را ـ كه به فارسي است ـ تحقيق درباره هدف نهايي عرفان و تصوف، يعني توحيد عرفاني و قول به وحدت وجود و موجود، بيان ميدارد. كتاب از مقدمه و سه مبحث، تشكيل شده است. همچنين قبل از آغاز مقدمة مؤلف با عنوان «فرهنگ مصطلحات عرفا و صوفيه»، برخي از اصطلاحات مورد نياز خواننده ـ كه در كتاب از آنها بحث شده است ـ براساس تنظيم الفبايي ميآورد. همچنين در ادامة آن در ديپاچة كتاب، به هدف خود از نگارش اين اثر، اشاره ميكند.
در مقدمه كتاب نيز از پيدايش تصوف و عرفان (اصطلاحي) در اسلام، بحث شده و به اين موضوعات، پرداخته شده است: طبقات مسلمين؛ نظر دكتر طه حسين در پيدايش تصوف در اسلام؛ منابع تصوف اسلامي؛ تأثير فلسفه و علم كلام در تصوف اسلام؛ تأثير افكار و آراي فلسفة نو افلاطوني در تصوف اسلامي؛ شرحي دربارة بودا و عقيدة او؛ شرحي دربارة فلسفه نوافلاطوني؛ نظر فروغي و آيةالله سيدشهابالدين نجفي درباره تصوف. مؤلف با طرح موضوعات يادشده، چنين نتيجه ميگيرد كه تصوف را در اسلام، عوامل بيگانه و فرهنگهاي خارج از اسلام، به وجود آوردند. از اين رو، ما را در صدق سخنان آنان ـ همچون توحيد عرفاني ـ به ترديد مياندازد. همچنين در ادامة مقدمه، به منظور آشنايي بيشتر با تصوف، جهت آمادگي به ورود مباحث اصلي كتاب، به ده مطلب ديگر پرداخته ميشود كه عبارتاند از: دليل پيشرفت تصوف در اسلام، نظر و گفتار عرفا و صوفيه درباره شريعت، عشق مجازي، دربارة ساير مذاهب و اديان، درباره تفسير و تاويل قرآن و حديث، درباره ولي، طريقت، فنا و توحيد.
مؤلف، پس از بيان مقدمات لازم، وارد سه مبحث اصلي كتاب ميشود كه برگرفته از ادله قائلان به وحدت وجود و موجود است: كشف؛ برهان؛ قرآن و حديث.
مبحث نخست، به بررسي موضوع «كشف»، اختصاص دارد. مؤلف، كشف را مهمترين تكيهگاه عرفا و صوفيه و هدف اصلي سالكان طريقت، براي حصول معرفت ميداند و ميگويد: براساس نظر آنان، سير و سلوك، ناقص و بينتيجه خواهد بود. وي با اشاره به اعتقاد فلاسفة اشراق و صوفيه به عالم مثال، به سخنان عرفا و صوفيه، دربارة كشف اشاره ميكند و نتيجه ميگيرد: هرگز شخص عاقل بصير نميتواند به نفس مكاشفه در معارف الهيه، بخصوص در مهمترين مسئله ـ كه توحيد است ـ اعتماد كند؛ بلكه بايد به قرآن و حديث ـ كه در واقع ميزان و مرجع و حجت در كشف حقايق و معارف است ـ رجوع نمايد. در ادامة بحث، به بررسي مكاشفات برخي از عرفا همچون لاهيجي و محيالدين، پرداخته ميشود.
مبحث دوم، به بررسي «برهان»، دومين دليل قائلان به وحدت وجود و موجود، اختصاص دارد. براساس نظر بسياري از بزرگان فلسفه و عرفان مسلمان و غيرمسلمان، علم به حقايق اشيا براي بشر، ميسور نيست وفقط ميتواند علم به ظواهر اشيا و خواص و اعراض آنها دست يابد. مؤلف، در اين باره به نظر چند تن از صاحبنظران در موضوع، اشاره ميكند و نتيجه ميگيرد: امكان اين كه عقل بتواند هر امر و حقيقتي را درك كند، وجود ندارد. مؤلف، در ادامة اين مبحث، با پرداختن به توحيد عرفا و صوفيه از طريق برهان را مبتني بر بررسي اين مسائل ميداند: مسئله اصالة التحقيق، مسئلة اصالة الجعل، مسئلة اشتراك وجود، مسئلة وحدت وجود، مسئلة وحدت موجود. همچنين پس از طرح نظر عرفا و صوفيه دربارة اين مسائل، به نقد و بررسي آنها ميپردازد.
مبحث سوم و پاياني، به «قرآن و حديث» اختصاص دارد. مؤلف، در آغاز اين مبحث، ضمن مقدمهاي، به سير فكري خود، در اين موضوع اشاره دارد و ميگويد: از سنين جواني، جوياي حق بوده است؛ ولي نه فطرت و نه قرآن و نه حديث، هيچ يك تصوري از توحيد صوفيه را براي وي ايجاد نكرده است. وي در ادامه، نظر فقها دربارة دعاوي صوفيه را ميآورد كه از صدر اسلام تاكنون، فقيهاني كه مطالعات آنان، ممحض در كتاب و سنت بوده است. با تمام اهتمامي كه در فراگرفتن تعاليم مقدس اسلام داشتهاند و براي حفظ و نشر آنها سعي و كوشش مينمودهاند، نه تنها موحد به توحيد عرفا و صوفيه نگشتهاند؛ بلكه در همة اعصار، نوعاً با دعاوي و توحيد صوفيه، مخالفت شديد ورزيدهاند. نيز در ادامه، به طرز تفكر برخي از فلاسفه و عرفا اشاره شده كه آنان، نظر خود را از جاي ديگر گرفتهاند و سپس قرآن و حديث را با آن، تطبيق و توجيه كردهاند.
مؤلف، در مبحث سوم، در ضمن پنج فصل، به اين موضوعات ميپردازد: 1_ اموري كه بايد در مقام استفادة معارف، از قرآن و حديث، رعايت شود؛ 2_ بيان سه مسئلة عقلي؛ 3_ شناخت خدا و توحيد فطري قرآن و حديث؛ 4_ بيان مثال براي فصل نخست؛ 5_ بيان مهمترين ادلة قائلان به وحدت موجود، از قرآن و حديث و پاسخ آن.
مؤلف، در پايان كتاب، چنين نتيجه ميگيرد كه: با مطالعة تاريخ پيدايش تصوف و عرفان (اصطلاحي) در اسلام، و بررسي برخي از اعمال صوفيانه و تأمل در مكاشفات اهل مكاشفه، و رسيدگي به برهان و ادلة عقلي و فلسفي و مطالعة قرآن و حديث، پي برديم كه اين امور، نه تنها حقانيت تصوف و عرفان ـ يعني وحدت وجود و موجود ـ را براي ما ثابت نميكند؛ بلكه مجموع اين مطالعات، حقانيت توحيد مخالف آن، يعني توحيد فطري را ـ كه براساس غيريت و مباينت و عدم مجانست واقعيت خالق و مخلوق است ـ بر ما بيشتر روشن و تثبيت ميگرداند.
7_ ميزان المطالب: شامل چهار باب: خداشناسي، نبيشناسي، امام شناسي، معاد شناسي. قم: مؤسسه در راه حق، چاپ چهارم، 1374، وزيري، 400 ص.
كتاب، در چهارباب، سامان يافته است. همچنين در آغاز كتاب، به تفاوتهاي اين چاپ، با چاپهاي پيش اشاره رفته است و نيز زندگينامهاي از مؤلف به قلم حجةالاسلام والمسلمين الهي خراساني، نگاشته شده است.
باب نخست، به مباحث مرتبط با خداشناسي، اختصاص دارد و خود، از دو مرحله تشكيل شده است. در مرحلة اول، طي پنج مقام، از اين موضوعات، بحث ميشود:
1_ ذات خداي متعال، به مدارك و قواي مخلوق، درك نگردد؛ 2_ معرفت ذات خداي متعال، خود خداست؛ 3_ معرفي ذات خداي متعال در عالم «ذر»؛ 4_ معرفي ذات خداي متعال، به آيات تكوينيه و در عالم دنيا؛ 5_ وظيفة انبيا و اوصيا در باب خداشناسي. همچنين در پايان مرحلة اول، به دو موضوع ديگر، با عنوان «ذكر خدا» و «استغفار» پرداخته شده است. و نيز در مرحلة دوم بخش نخست، طي دو مرحله، يكي از مقام استدلال به غير جدال، و ديگري از مقام استدلال به جدال، بحث ميشود.
در باب دوم ـ كه به نبيشناسي اختصاص دارد ـ در دو مقام از نبوت عامه (مطلقه) و نبوت خاصه بحث ميشود. در باب سوم، به موضوع امام شناسي پرداخته ميشود. در اين باب، طي سه مقام، اين موضوعات بررسي مي شود: 1_ احتجاج و ضرورت بشر به امام بعد از نبي؛ 2_تعيين و نصب امام به دست و نظر كيست؟؛ 3_ كسي كه تعيين و نصب امام به دست و نظر اوست، چه كسي را بر امامت تعيين كرده است؟ همچنين در خاتمة اين باب، به وظايف رعيت نسبت به امام(ع)، اشارت رفته و در ضمن تكملهاي نيز، پارهاي از خصايص ائمه(ع)، آمده است.
باب چهارم، به معادشناسي اختصاص يافته است و از مقدمه و دو مقام، تشكيل ميشود. در مقدمة از شناختن برخي مخلوقات و معرفت پارهاي از امور و جهات متعلقه به خلقت بحث ميشود كه خود، از دوازده مبحث، تشكيل ميشود.
همچنين مقام نخست باب چهارم، به اثبات معاد اختصاص دارد و مقام دوم ـ كه به كيفيت و چگونگي معاد ميپردازد ـ از اين موضوعات، بحث ميكند: شرح مذاهب حكما در معاد، شرح معاد جسماني مشائين، شرح معاد اشراقيين و صوفيه، شرح معاد جسماني صدالمتالهين، شرح معاد جسماني شيخ احسايي، تحقيق امر معاد، شبهات در معاد جسماني حقيقي و پاسخ آنها، شبهة آكل و ماكور و پاسخ آنها.
نويسنده مقاله در ادامه به منابع ديگري كه درباره ميرزا جوادآقا تهراني تأليف شده ، پرداخته است.
آيتالله ميرزا جواد تهراني(ره) به سال 1283ش در خانوادهاي اصيل و مذهبي، در تهران متولد شد. پدر و برادرش(مرحوم حاج آقا رضا شاهپوري) از تجار متدين، متعهد و مورد اعتماد بازاريان بودند. برادرش به انتخاب آيتاللهالعظمي بروجردي، تا پايان عمر در سمت سرپرستي مسجد اعظم قم، تلاشي مخلصانه كرد. آيتالله تهراني پس از تحصيل دوره ابتدايي و اخذ گواهي سيكل، براي فراگيري علوم ديني، راهي قم شد و پس از چند سال سكونت در آن شهر و گذراندن مقدمات و بخشي از دروس سطح، به نجف اشرف رفت. در توقف دوساله در نجف، از محضر عالماني همچون آيتالله حاج شيخ مرتضي طالقاني و آيتالله حاج شيخ محمدتقي آملي بهرههاي علمي و اخلاقي فراوان برد؛ لذا ايشان در درس شرح منظومه از مرحوم آملي، مكرر نقل ميكرد و ميفرمود: «ايشان عالمي وارسته و دائمالذكر، و استاد فلسفه من در نجف بودند.»
سپس رهسپار مشهد مقدس شد. به سال 1312ش پس از پايان تحصيل دروس سطح در معيت مرحوم آيتالله حاج شيخهاشم قزويني در حوزه درس خارج فقه و اصول و معارف آيتالله ميرزا مهدي غروي اصفهاني، حاضر شد و تا پايان عمر استاد [19 ذيالحجه 1365 ق / 23 آبان 1325] نزديك به ده سال از محضر وي، مباني اصولي آيتالله ميرزاي ناييني و فقه و معارف اهل بيت(ع) را فرا گرفت.
سالهاي ملازمت با مرحوم آيتالله ميرزا مهدي، دوران شكلگيري شخصيت علمي و اخلاقي وي بود. معنويت مكتب استاد، چنان در او نفوذ كرده بود كه تا پايـــان عمر در تبيين و ترويج مباني و خطمشي اعتقادي ايشان، كوشش داشت؛ به گونهاي كه وي در كتابها و درسهاي خويش، همواره به تفسير و تبيين معارف، براساس آرا و انديشههاي استاد خود ميپرداخت.
آيتاللهتهراني پس از نيل به مدارج عاليه علوم متعارف حوزوي و كسب كمالات معنوي و اخلاقي، به تدريس و تاليف پرداخت و در انتخاب موضوع درس، همواره به نياز جامعه و مصلحت مسلمين و طلاب، عنـــايتي ويژه داشت. سالياني دراز درس خارج فقه و اصول ميگفت و معارف را براساس آموختههاي مكتب مرحوم ميــرزاي اصفهاني، تدريس ميكرد و به خواست طلاب، يكي دو دوره به تـــدريس انتــقادي شرح منظومه سبزواري پرداخت و سپس به تفسير قــرآن، همت گماشت و دليل آن را فقط اقتضاي مصلحت ميشمرد.
آيتالله ميرزا جواد آقا تهراني از محضر اين بزرگان بهره علمي افزونتري برده است؛ مرحوم آيات: حاج شيخ مرتضي طالقاني، حاج شيخ محمدتقي آملي، ميرزا مهدي غروي اصفهاني، حاج شيخهاشم قزويني، سيدشهابالدين مرعشي نجفي.
آيتالله تهراني تحصيلات عاليه و معارف الهي را از محضر ميرزامهدي اصفهاني آموخت و از لحاظ مشي علمي و سلوك معنوي، بسيار تحت تاثير وي بود. به همين علت، به نوعي تفكر گرايش يافت كه از آن به «مكتب تفكيك» ياد ميشود. ايشان مورد عنايت خاص آيتالله ميرزا مهدي اصفهاني بود و بعد از رحلت استاد، مروج و مدرس اين مكتب شدند و راه استاد بزرگوار خود را ادامه داد.
مرحوم ميرزا پس از نيل به مدارج عاليه علوم متعارف حوزه و كسب كمالات معنوي و اخلاقي، حدود پنجاه سال در حوزه علميه مشهد، به تدريس و تاليف، تفسير و معارف و خارج فقه و اصول همت گماشت. ايشان در ايراد مطالب، بسيار مراقب بود كه از احترام بزرگان علمي و ديني كاسته نشود و اهانت به آنان را گناهي كبيره ميشمرد.
در نقد آراي ديگران، به علت پرهيز از تنزل مقام ايشان، نام شخص را به ميان نميآورد و اگر ناخواسته بر زبانش جاري ميشد، نخست او را به بزرگي و عظمت علمي ميستود و علو مقامش را متذكر ميشد؛ سپس در نهايت ادب و تواضع، به نقد نظر وي ميپرداخت؛ چنان كه يك بار نام صاحب جواهر(ره) را بر زبان آورد، ابتدا به ستايش و تمجيد مقام ايشان پرداخت و لَختي از خدمات علمي و ارزش كتاب بينظيرش (جواهرالكلام) سخن راند؛ آنگاه نقد خود را ناشي از نفهميدن سخن وي دانست و براي درك آن از شاگردان مددخواست. اگر از راي و نظر خود، عدول ميكرد يا در بحث و گفتوگو مجاب ميشد، با شجاعت و صراحت ميفرمود: «من اشتباه كردم يا غلط گفتم.»
زندگي اخلاق و معنوي
آيتالله تهراني به اتفاق، از كساني بود كه خود را از تبعيت از هوا و هوس رهانيده و به حقيقت و مقام توبه و بندگي خداوند رسيده بود. ديدن ايشان، انسان را به ياد خدا و آخرت ميانداخت. رفتاري خدايي داشت و در همه حال، خدا در زندگي ايشان حاضر بود. اين مراقبت دائم، ظرف سالهاي متمادي، از ايشان، شخصيتي ممتاز و سرآمد ساخته بود كه همگان به ايشان اعتقاد داشتند و ايشان را سرمشق و الگويي مناسب براي رفتار خود و ديگران ميدانستند.
در سحرگاه سه شنبه دوم آبان 1368ش/23 ربيعالاول1410ق پسر بربالين پدر مشغول خواندن سورة يس است و به آية مژده ميرسد: «قيل ادخل الجنه قال يا ليت قومي يعلمون» (يس، 62) كه روح از كالبد پاك آن عزيز، به سوي معبود و محبوب واقعي خويش پرواز ميكند و به لقاي رب رحيم نايل ميگردد. با انتشار خبر ارتحالش، پيكر وي عصر همان روز، با شكوه خاصي تا بارگاه ملكوتي حضرت علي بن موسي الرضا(ع) تشييع شد و پس از اقامة نماز، طبق وصيت آن مرحوم، در قبرستان عمومي مشهد(بهشت رضا(ع)) در كنار شهداي انقلاب به خاك سپرده شد.
مطالب «خردگرايي در تفسير مصباح الهدي»، ماخذشناسي ميرزا جواد آقا تهراني و خاطرات يك سفر از كتاب «مفسر رباني» مجموعه مقالات بزرگداشت آيتالله ميرزاجواد آقاتهراني انتخاب و با تلخيص در صفحات يك، دو، چهار و پنج ضميمه ارائه شده است.
دوم آبان ماه 1388 ش، شاهد سپري شدن بيست سال از فقدان عالمي وارسته و مهذّب، شخصيتي قرآنپژوه و مفسري عاليقدر و مربي اخلاق در حوزه علميه مشهد، يعني حضرت آيةالله ميرزاجواد تهراني(ره) بود. وي يكي از مفاخر علماي تهران بود كه بيشتر عمر خود را در جوار آستان قدس علي بن موسي الرضا(ع)، در تحصيل و تدريس و فعاليتهاي اجتماعي به كار گرفت و از پژوهشيان مسائل اعتقادي و شناختي و وابسته به مباحث نظري مكتب تفكيك معاصر و شاگرد ميرزا مهدي اصفهاني بود و در حيات بابركت خود، با تلاش خستگيناپذيري به ترويج و تثبيت عقايد ديني و رواج اخلاق و خلق آثار مفيد و ارائه دروس و كارهاي عامّالمنفعه، همت گماشت. درسهاي تفسيري ايشان در مدرسه ميرزاجعفر- متصل به صحن عتيق رضوي-، يكي از كانونهاي گرم درسي حوزه مشهد و رونقدهنده مباحث قرآني در دهههاي چهل تا شصت بود كه طبقات مختلف را از اطراف و اكناف شهر، گرد خود ميآورد. خوشبختانه بخشهاي بسياري از اين درسها در قالب يادداشتها، نگاهداري شده و در آستانه برگزاري گراميداشت ايشان، بخشي از آن، نشر يافته است.
اين مقاله، اختصاص به بررسي روش تفسيري اين شخصيت قرآني دارد كه افزون بر استفاده از روايات در تفسير، در لابهلاي بيان معاني با تحليل و تبيين عقلي ميرود. زيرا از نظر ايشان، يكي از منابع مهم در پردهبرداري از معاني قرآن، عقل است. بدون به كارگيري عقل، فهم معاني حاصل و مقصود وحي، روشن نميشود. قرآن در خطاب به عقلا آمده است و نميتواند از مدار عقل، بيرون برده شود. اين نكته، از سوي برخي با شفافيت بيشتر، بيان شده و برخي از قرآنپژوهان به اين منبع اشاره كرده و تلاش و اجتهاد مفسر را در فهم قرآن، ضروري دانستهاند و برعكس گروهي، نسبت به منبعيت عقل، مخالفت كرده و نسبت به حجيت تفسير عقلي و حتي اجتهاد مفسر، ترديد نموده و گفتهاند: آيا عقل انساني ميتواند براي فهم قرآن و كشف معاني، حجت باشد؛ در حالي كه ما روايات بسياري در نهي از تفسير به رأي و نقد عقل در استنباط احكام داريم؟ البته تصور اين جانب، اين است كه در اين حدي كه در اين تفسير، مورد بررسي قرار گرفته، كسي مخالفت نداشته باشد؛ و اگر مخالفتي در تفسير عقلي داشته باشد، در مصاديق و شيوه استنباط و در ذكر جزئيات است.
آيةالله ميرزا جواد تهراني، هرچند يكي از شاخصترين شخصيتهاي تفكيكيان نحلة خراسان و از مفسران بزرگ در ارائه تفسير ساده بياني براي طبقات مختلف با اهداف تربيتي و هدايتي است و عليرغم آنچه ايشان بايد در نقد روش فلسفه و مفسران عقلگرا گام بردارد و بارها در اين تفسير، نظريات فلاسفه را نقد ميكند؛ امّا تحليل عقلي و حتي بيان فلسفه احكام و تبيين و تثبيت عقايد در ضمن تفسير آيات، يكي از گرايشهاي اوست. زيرا كسي كه اجتهاد ميكند و به ظاهر الفاظ، بسنده نميكند و از چند و چون مطالب، سؤال ميكند و كاوشي در مضمون و دلالت آيات دارد، در حقيقت كنكاشي عقلاني دارد و عقل خود را در مفهوم و پيام آيه به كار ميبرد. همچنين كسي كه بجز استناد به اخبار و منابع درون ديني، به برهان و استدلال روي ميآورد و دغدغه رفع شبهات دارد، كاوشي خردگرايانه از متن ميكند.
آشنايي كلي با تفسير
گفته شد اين تفسير، حاصل تدريس مؤلّف گرامي، در جمع شاگردان و علاقهمندان از طلاب و طبقات تحصيلكرده و كسبه بازار است كه از حدود 1374، آغاز شد و به مدت بيستسال طي دو دوره تفسير، ادامه يافت و نخستين جلد آن، تفسير سوره فاتحةالكتاب در مهر 1388ش، مطابق با شوّال 1430ق، به چاپ رسيده است. مفسر محترم، مقدمهاي بر تفسير ندارد و فقط در مدخل تفسير، مباحثي درباره شرح زندگي و آثار و روش تفسيري ايشان، از سوي محقق و ناشر نگاشته شده است.
شيوه كلي مفسر، موجزگويي و در حد اشاره، به پيام آيه پس از ترجمه و توضيح برخي لغات و شرح معاني و احياناً طرح و تحليل مباحث اعتقادي و اخلاقي و دفاع از مواضع نحلهاي است. طبق روال بسياري از تفاسير- كه مباحث به ترتيب مصحف، سوره به سوره و آيه به آيه شروع ميشود-، اين تفسير نيز چنين است و در آغاز، آيهاي را فراز به فراز ذكر و آن را ترجمه ميكند و آنگاه به بيان آيه و واژهشناسي، كلمه به كلمه رسيدگي ميكند، سپس كلمات و جملات را توضيح ميدهد. در جايي كه شأن نزولي و يا حديثي رسيده باشد و به فهم كلام كمك كند يا در كليت بحث، مفيد افتد؛ خصوصاً آن جا كه جنبه كلامي داشته باشد، متعرض ميشود و به عنوان شاهد و تأييد ميآورد. از ديدگاههاي مفسران شيعه، همچون مجمعالبيان طبرسي، روضالجنان ابوالفتوح رازي، التبيان طوسي، و الميزان علامه طباطبايي و از اهل سنت تفسير كبير فخر رازي استفاده ميكند.
از ويژگيهاي اين تفسير، پرداختن به مباحث علمي در تفسير آيات و در تحليل معارف و نكات تفسيري و در برخي موارد، بيان فلسفه احكام با استناد به دانستنيهاي علوم تجربي و اصطلاحات آن است. البته گاه برخي از اين مطالب، در كروشه آمده كه ظاهراً از خود ايشان نباشد. نكته ديگر، از آن جا كه اين تفسير براي مخاطبان عام، ارائه شده از تفصيل و تدقيق در مسائل اباشده و كمتر مسائل فني و علمي و مقايسه اقوال و نقد آراء در آن، طرح و پيگيري شده است.
جايگاه خردگرايي در تفسير
در ميان مفسراني كه به كشف لايههاي قرآن پرداختهاند، روشها و گرايشهاي گوناگوني وجود دارد. كساني به روش اثري و تكيه بر حديث و آثار روايي پيامبر و صحابه و نيز عدهاي به استناد ادب و شعر و روش بياني، به تفسير روي آوردهاند. همچنين بعضي اهتمام ويژهاي به كاوشهاي زبان عقلي داشتهاند. در تعريف اين گرايش، گفته شده است: گرايش عقلي، جرياني است كه براساس كندوكاو و كاوشهاي عقلي و براي رسيدن به معناي متن و مراد از كلام الهي و با روشهايي معين، تلاش ميكند. به عبارت ديگر، تفسير عقلي، امعان نظر كردن، يعني فهم متن و منظور ما از عقل، گاهي به معناي تحليلي و منطقي بودن فكر و از اصول علمي تبعيت كردن، قواعد فهم را به كار گرفتن، معنا ميدهد.
بنابراين، خردگرايي در تفسير عقلي، به عنوان دليل مستقلي در كنار كتاب و سنت نيست، معارض با آنها هم نيست. خردگرايي، قرينه و شاهدي از مراد الهي است؛ لذا نياز اوليه هر تفسيري و ابزار هر مفسري است كه دغدغه بدفهمي از كلام را دارد. بنابراين، روشي است كه با بهرهگيري از اين نعمت الهي، براي روشنايي فهم كتاب و سنت و مراد آن، استفاده ميشود. در آن صورت، دريافتي است از حكم خدا، با استناد به نص. حال فرقي نميكند كه نام اين دريافت را حكم بگذاريم يا بگوييم حكم نيست و فقط ادراك و كشف است.
مقصود از روش، راهها و شيوههايي است كه از قواعد و اصول فهم عقلي، برگرفته ميشود و متكي به متن يا بيرون متن هستند. اين روشهاي كاوشي، بر دو قسم هستند:
1- روشهايي كه به طور مستقيم، مستند به متن هستند و از نشانههاي زباني محسوب ميشوند. در حقيقت، مهمترين و مورد اتفاقترين موارد تفسير عقلي- كه در ميان همه ملل در فهم نص، رايج است-، كاوشهاي عقلي در خصوصيات لفظ است. اين كاربرد، هرچند جايگاه بس گستردهاي دارد؛ ولي در واقع، به تربيت علمي مفسر و تمرين مكرّر در كار نياز دارد. هستند كسان بسياري كه گرايش عقلي دارند و اين مبنا را پذيرفته، ولي وارسيهاي عقلي را در عمل، جدّي نگرفتهاند. امّا اين كاوشهاي عقلي است كه مدد ميرساند و نوعي از فهم را عرضه ميدارد كه بسا با ظاهر لفظي، متفاوت ميشود؛ مانند بهرهگيري از سياق، لوازم كلام، جايگاه و شأن كلام، دلالت اقتضا، اشاره و دلالت تنبيه، تناسب ميان حكم و موضوع و يا روشهايي مانند الغاي خصوصيت.
2- برخي روشها كه بيرون از متن هستند و از نشانههاي غيرزباني به حساب ميآيند، اما مستند به متن هستند؛ يعني عقلا استناد به آنها را خارج از معني نميدانند؛ مانند: شرايط تاريخي، تناسب ميان موضوع و دلالت كلام، كاوش در استكشاف روح، حقيقت و گوهر، و ملاك حكم و برهان و ادلّهاي كه رفع تناقض و تضاد از سخن را بر ميدارد و به وسيله آن، پردهبرداري از حقيقت معنا گردد يا ميان علم قطعي با متن انجام گيرد.
آيةالله ميرزا جواد تهراني(ره)، براي فراهم كلام، هم از نشانههاي لفظي بهره ميبرد و هم از نشانههاي غيرزباني كه شامل براهين عقلي و تحليل ميگردد. مفسر ما، براي فهم و كشف مراد خداوند، ميخواهد از اين نشانهها استفاده كند؛ لذا بايد به سراغ كلمات از جاهاي ديگر قرآن و يا حديث برود. بايد به سراغ كساني برود كه راسخاند و احاطه بر سخن خداوند دارند و توضيحات را از آنها بگيرد. بايد قواعد فهم را كه قرآن به لسان قوم سخن گفته، مراعات كند و بالاخره بايد تفسيري ارائه دهد كه برخلاف فهم عقلا ـ كه خداوند رئيس و خالق آنان است ـ، نباشد. بايد برداشتي از كلام داشته باشد كه براساس اصول عقلايي، مانند حسن و قبح ذاتي نباشد؛ برخلاف عدالت و آزادي انسان نباشد.
البته ايشان مرزبندي ميكند و ميان استنباط و فهم براي درك كلام الهي، يا مراجعه مستقيم به عقل در كشف حقايق عالم و تحليلهاي فلسفي، تفاوت ميگذارد. مثلاً دربارة آغاز و ايجاد آفرينش (مبدأ و معاد) كه عقل راهي به جايي نميبرد، مينويسد: «براي درك و دريافت اين حقايق، نه انديشة بشري را به درستي و كمال، رسايي و توان پرواز است و نه حضور و شهودي از بندگان را در آغاز ايجاد و آفرينش خلق؛ پس چه بهتر كه در اين امور، تابع سخن وحي و مكتب الهي شد، نه تفكرات و حدسيات ذهني و سپس پندارها را به حساب عقل و خود درآوردن.»
گويي نقد ايشان در مراجعه به عقل، نقد روش فلاسفه است؛ چون در ادامه ميگويد:
«گفتوگو از آغاز آفرينش با انديشة نارسا و عقل محدود و به بررسي اصل اشيا و كيفيت خلق اول پرداختن و با مغز كوچك دربارة خدا و مشيت و اراده و فعل او سخن راندن و روي خيالات و اوهام، فاعليت او را بالعنايه [دانستن]، ... از محدودة عقل خود، فراتر نهادن است.»
اما ترديدي در مصدريت عقل براي فهم و تفسير نيست؛ چون عقل، معتضد به نص است. در فهم قرآن و كشف معاني استفاده ميشود؛ همانطور كه سنت به منزلة قرينة خارجي و يا معلم معاضد قرآن، در فهم معناي آيه است. در اين بارهگاه عقل، ابزار و وسيلة كشف معاني است و گاه مبنايي برهاني براي كشف است.
اهميت بررسي اين گرايش
اهميت بررسي اين موضوع در تفسير ميرزا، نه فقط به اين دليل است كه تاكنون دربارة روش ايشان سخني گفته نشده؛ بلكه چون ايشان، از پيروان مكتب تفكيك است و كمتر روش تحليلهاي عقلي بررسي شده و در اين زمينه، پژوهشي مستقل انجام نيافته، داراي اهميت است. پيش از اين، اين جانب به مناسبت معرفي مبسوط از تفسير مناهجالبيان ميرزا محمدباقر ملكي (يكي ديگر از تفكيكيان)، اندكي توضيح داده و نوشته بودم كه ملكي (1285 ـ 1377 ش)، يكي از كساني است كه در آغاز تفسير، ضمن تأكيد بر اجتهادي بودن تفسير، به اين منبع اساسي و مهم، اشاره ميكند و در كتاب توحيدالاماميه، بحثي گسترده دربارة عقل و حجيت آن در كتاب و سنت دارد و عقل را به عقل اصطلاحي و عقل فطري، تقسيم ميكند و موارد تعارض ميان عقل و نقل را توضيح ميدهد.
همچنين وي بسياري از روايات را كه در باب آثار و نتايج تعقل آمده، نه در توصيف حقيقت عقل، بلكه به حساب به كاربري عقل فطري دانسته است؛ در حالي كه در اين آثار، عقل يك مفهوم ارزشي دارد و ناظر به جنبههاي روشي نيست و آنچه فلاسفه دربارة تجرد و نورانيت و مفيض و مدرك بودن عقل و توان اتصال نظريات به بديهيات گفتهاند و در تقسيم مدركات انسان، عقل را در برابر وهم، خيال و حس دانستهاند، همة آنها را ناظر به كاربرد عقل و حقيقت و درجات فهم انسان ميداند؛ چنانكه تقسيم عقل به عقول عشره را، ناظر به پيوند وجود ممكن، با وجود واجب تعالي شمرده است. لذا بايد اين نكته را يادآوري كرد كه اگر اين گروه، با بهرهگيري از عقل مخالفت كرده، ناظر به روشهاي فلسفي بوده است و نه در منبعيت عقل در كاوشهاي زباني و يا حتي كشف ملاك و مناط از متون ديني.
از سوي ديگر، اين گامها ميتواند جريان عقلگرايي متعادل را ـ كه امروز جامعة ديني ما از كمبود آن، رنج ميبرد و براي نقد انديشة ديني به شدت به آن نياز دارد ـ، تقويت كند و در جهت تبيين اهداف فهم قرآن و در شكل كلي، جايگاه دين، بهرهگيري كند و زمينة پيشگيري از خرافات، سطحينگري، غلو، و جابجا شدن ارزشهاي ديني، سود رساند. بويژه اگر اين گرايش با جريانهاي ديگر تفسيري، مانند تفسير اجتماعي و يا فلسفي ـكه اين جريان با آن در چالش است ـ، به صورت مقايسهاي و تطبيقي بررسي شود.
گونهها و بستر خردگرايي
گونههاي تفسير عقلي به سه جهت مهم، قابل تقسيم است:
يكم: كاوشهاي زباني و كندوكاوهاي ادبي براي كشف عقلي كلام الهي و يافتن حق كلام الهي مناسب با مقام و مرتبت الهي.
دوم: كشف كلام، براي يافتن روح و گوهر كلام. در اين جا گاه از آن، مانند روح قانون، به ملاك حكم ياد ميشود.
سوم: كشف كلام، براي رفع شبهات و اشكالات و پاسخ به تعارضنماييهاي احتمالي.
بنابراين، در اين بررسي، ما به نكاتي از خردگرايي اشاره ميكنيم كه در شكل كلي آن، مورد اتفاق همة مفسران است؛ اما همه از آن استفاده نكرده اندو نكته و دليل اين استفاده نكردن، جدي نگرفتن و تمرين و ممارست نكردن و حوزههاي قرآنپژوهي را درگير نقدها و شبهات قرار ندادن و ساده گرفتن مشكل برخي از مسائل بوده است.
1. كاوشهاي واژگاني
دربارة فهم متون و كشف ظواهر، به عنوان اولين قدم تفسير، اين كاوشهاي عقلي صادق است. عقلا اگر سخني گفتهاند، ديگران براساس قواعد گفتوگو به اين كلمات استناد ميكنند و به صدر و ذيل جمله و شواهد و قرائن كلام ميپردازند و همة آنها با كندوكاو و دقت در ذكر جزئيات و خصوصيات كلام، استناد ميكنند. اين كه گوينده قيدي آورده، يا جملهاي را مقدم و يكي را مؤخر گفته، يا به جاي اين لفظ، لفظ ديگري آورده، كاوشي عقلي ـ زباني است و اين طريقه را روشي عقلي، براي استناد معنا به صاحب سخن ميدانند. امروز چگونه براي كلام بزرگان و سياستمداران تحليل ميكنند و خصوصيات ريز و دقيقي را براساس خود كلام آنان در ميآورند كه چرا اين سخن را گفته و چرا آن را نگفته و به آنها استناد ميدهند و اين كار مشخص است كه صرف استناد ظاهري نيست؛ بلكه خردگرايانه است. از اين رو، اگر دربارة كلام الهي، چنين عملي انجام گرفت و كسي كه داناي به ادبيات عرب بود و دلالتها را توجه و از خصوصيات واژگاني بهرهبرداري كرد و قرائن سخن را با توجه به گوينده و مخاطب مدنظر قرار داد، ديگر چنين روشي، نوعي وارسي عقلي است. به عنوان نمونه، در تفسير مصباحالهدي به چند مثال، اشاره ميگردد:
1. در تفسير مُهرِخواري و درماندگي (ضَربِ ذلت) بر بنياسرائيل در آية: (وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ وَبَآءُو بَغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ ذلِكَ بَأَنَّهُمْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِايَتِ اللهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِمَا عَصَوا وَّ كانُوا يَعْتَدُونَ)،1 اين پرسش را مطرح ميكند كه آيا براي بنياسرائيل در زمان رسول اكرم صلياللهعليهوآله و سلم، مُهر خواري و درماندگي، به عنوان سنت الهي بوده است يا پيش از بعثت؟ اگر مربوط به گذشته است، ضرب ذلّتي است به صورت مستقيم تا روز قيامت؟ يا قرآن صرفاً نقل مواقعي از گذشته را نموده است، بدون اين كه ناظر به اثبات يا عدم آن در آينده، سخني گفته باشد؟
ايشان، چند حالت را تصوير و تحليل ميكند: اگر بگوييد براي هميشه است، در آن صورت، استمرار به خاطر جناياتي است كه پيشينيان ايشان، مرتكب شدهاند و آيندگان به كردار زشت آنان، راضي بودهاند. و يا موضوع رضايت نيست وفقط اثر وضعي اعمال گذشتگان است كه تكويناً اين ضرب ذلت را در نسلهاي بعدي آنها ملازم گشته است.در اين صورت، اين شبهه مطرح ميشود كه چنين عقوبتي، آيا كيفر پروردگار به كاري نيست كه يهوديان عصر پيامبر صلياللهعليه و آله و سلم انجام ندادهاند؟ ايشان در ابتدا پاسخ ميدهد كه در هر دو صورت، آثار تكويني عملي از گذشته كه كوچك هم نبوده، مانند كشتن پاكترين افراد جامعه، يعني انبيا و رضايت و خوشنودي به اين جنايت، گويي آن رفتارها را تصويب كرده و گويي در قتل آنان، شركت داشتهاند. نكتة ديگر اين ضرب، بايد تكويني باشد و آن هم براي هميشه؛ زيرا به صورت ماضي استمراري بيان شده است.
جالب اين كه ايشان در پايان، اين احتمالات را جدي نميگيرد و ميگويد: ضرب ذلت، مفهم همان معناي گذشته را ميدهد و مينويسد:
«اين آيه، دلالتي را واجد نيست كه «ضرب ذلت» را تا روز قيامت يا مدتي دراز، مسلم و قطعي سازد؛ بلكه سياق سخن، باز به نحوي است كه مفهم همان زمان گذشته است.»
2. همچنين در تفسير كلمهاي مانند: «اعْبُدُوا» ذيل آية: (يَأَيُّها النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِن قَتْلكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ)2 مينويسد: معناي عام پرستش، همان خضوع و خشوع و تذلل بنده به پيشگاه پروردگار است؛ خواه به گفتار باشد و يا عمل. وي دربارة كلمة: «لعلّ» مينويسد: و «لَعَلَّ» از آن جهت كه معناي «شايد» ميدهد و در حق خداوند، اين تعبير با علم الهي سازگار نيست، پس بايد به معناي ديگري باشد. آنگاه وجوهي را ذكر ميكند تا معنايي مناسب با جايگاه خداوند، ارائه دهد. از آن جمله، به معناي «كي»: «تا اين كه پرهيزكار شويد.» يا ناظر به وضعيت مخاطب تا او را در خوف و رجا قرار دهد و امور بر سبيل حتم و قطع تلقي نكند؛ زيرا اوامر الهي، براي تكميل نفوس و كسب درجات، صورت ميگيرد و انسان بايد هميشه در حال خوف و رجا باشد. آنگاه به تحليل اهداف اين شيوة زباني قرآن ميپردازد كه چگونه اميد بدون خوف، عامل سقوط و يأس از رحمت الهي، موجب سخط ميگردد.
2. كشف مراتب كلام
فهم كلام، داراي چند صورت و مرتبه است. گاهي مشكل فهم از ناحية درك درست واژه با توجه به موارد استعمال آن است و گاهي مشكل از ناحية جمله است، با توجه به تناسب ميان موضوع و نتيجهاي كه قرآن گرفته است. گاهي روايت، معنايي از آيه را بيان ميكند كه به ظاهر، محدودكنندة پيام است؛ در صورتي كه از آيه، نكات ديگري هم استفاده ميشود. عقلگرايي تفسيري ايجاب ميكند كه روايت در جاي خود، به عنوان يكي از اشكال و مصاديق آيه قرار گيرد؛ ولي به معاني ديگر كلام، توجه ميكند و معناي آيه توسعه داده شود.
3. جمع ميان آيات
گاه لازم است مفسر، براي فهم درست و يا كاملتر آيات، ميان آنها را جمع كند. اين جمع، نيازمند تحليل و كاوش عقلي است. از سوي ديگر، اين جمع گاهي براي رفع تعارض است. هر جمعي براي رفع تعارض هر چند تعارض بدوي باشد، باز مربوط به عقل است. زيرا درك تعارض و تناقض و جستجو براي رفع آن، مربوط به خرد و كاوشهاي عقلي است. به عنوان نمونه، ميان دو فراز آيه، شبهة تعارض پيش آمده است: «و لبئس ما شروا به انفسهم لو كانوا يعلمون»4 شبهة تعارض صدر و ذيل، چون در آغاز آيه مقيد است بر اين كه كافران به طور مسلم ميدانستند كه چنين ميكنند: «و لقد علموا لمن اشترئه». ولي در ذيل متذكر ميشود كه آنان نميدانستند: «لؤ كانوا يعلمون»
ايشان به پاسخهاي احتمالي اشاره ميكند؛ مثلا عالمان و دانندگان در صدر آيه، غير از مردم نادان ذيل آيه باشد. نيز منظور از افراد داناي يهود و نادان، دستهاي از آموزش يافتگان جادو باشند كه در دوران پس از نوح، يعني زمان هاروت و ماروت بودهاند.
توجيه ديگر آن كه متعلق علم، غير از متعلق جهل بوده باشد؛ به اين معنا كه دانا بودند در آخرت كه هيچ ثوابي به ايشان نميرسد و در عين حال نميدانستند كه چه عذاب سختي، فرجام نيكوي كارشان را مستلزم است.
احتمال سومي كه ايشان، در جمع ميان صدر و ذيل آيه مطرح ميكند، اين است كه اگر دانا به علم خود عمل نكند، همانند جاهل است و عالم بدون عمل، با جاهل امتيازي نيست.
اين شبهة تعارض، در آيات بسياري مطرح است؛ بويژه در جايي كه به حوزههاي اجتماعي و نقد موضع دين، مربوط شود. نمونة آن در بحث ممنوعيت بهرهگيري از تمتعات دنيوي، با تشويق به بهرهبرداري از آن، وجود دارد.
4. پاسخ به شبهات
يكي ديگر از كارهاي مهم تفسير عقلي، پاسخ به شبهات و تناقضنماييهايي است كه در ظاهر لفظ، به وجود آمده يا موجب اشكال در معنا شده است. حل اين اشكالات، در ساية كاوشهاي عقلي و دقت نظر مفسر، ميسر است. راغب اصفهاني در مقدمه تفسير، در پاسخ به شبهة تناقض، اين گونه تحليل ميكند:
«بسياري افراد، هنگامي كه به الفاظي به ظاهر متنافي ميرسند و خود، تسلطي به مسائل عقلي و علوم حقيقي ندارند، اين آيات را به اشتباه ميگيرند؛ درحالي كه مفسر قرآن، بايد به اين امور، آگاهي داشته باشد. بداند تناقض، در كجا ايجاد ميشود و شرايط اختلاف چيست؛ تا وقتي به آيهاي برخورد ميكند، بتواند به خوبي ميان آنها جمع كند.»
نمونة اين گونه از تفسير عقلي، در تفسير «مصباح الهدي» آمده كه موارد آن، بسيار است؛ از باب نمونه، پاسخ به آن دسته از آياتي است كه از سويي، فعل را به انسان نسبت ميدهد و از سويي به خداوند:
1. مانند جايي كه گمراه كردن را به خدا نسبت ميدهد و شبهة جبر و بيارادگي انسان پيش ميآيد، مانند: «يضل به كثيرا و يهدي به كثيرا و ما يضل به الا الفسقين»5. ايشان، منظور از اضلال را خذلان و واگذاري بنده به خود ميداند، به گونهاي كه توفيق هدايت و لطف الهي، از اين شخص، سلب شود و اين سلب نعمت معنوي، ريشه در رفتار و كردار ناشايست دارد. در نتيجه، فرد در اعمال و رفتارش مختار است و نه مجبور و مضطر و به حسن اختيار خويش، مسيري را طي كرده كه يا به خير و صلاح گام نهاده و يا از اوامر الهي، سرپيچي كرده و مورد سخط قرار گرفته است. لذا وجود اين عوامل و اسباب، براي هر دو گروه در انجام كار خير و شر از مقتضيات است نه علل تامه.
5 . دفاعهاي كلامي
يكي ديگر از زمينههاي تفسير عقلي، نزاعهاي كلامي است. در اين نزاعها، متكلمان از هر مذهب و عقيدهاي، با مباني خاص مذهبي خود، به سراغ تفسير ميروند و اگر پيش ذهنيتها نباشد،تفسير بر وفق مباني خاص مفسر نميچرخد. نمونهاي از مباحث كلامي، بحث جبر و اختيار، طلب و اراده، قضا و قدر و انتساب فعل انسان به خدا و عصمت انبياست كه در تفاسير، بر اساس مبنا و مشي روايي و يا تحليل عقلي، تفسير شده است. سلفيها بيشتر از روش اثري استفاده ميكنند و عقليون در ضمن اين كه بسا به حديث استناد ميكنند،اما از استناد به عقل و براهين آن، غافل نيستند و ايشان كه از اين مشي پيروي ميكند، به مناسبت اثبات عصمت انبيا و اوصيا، روش عقلي را برميگزيند و مينويسد:
«[عقيده ما] مبتني بر عصمت آنان و مبرا بودن از هرگونه معصيت و گناهي است؛چه قبل و يا بعد بعثت، و چه پيش از رسالت و يا بعد آن. اين اعتقاد،برابر حكومت عقل و موازين فطري است؛زيرا اگر رسولان و اوصياي حق مرتكب خلاف و معصيت شوند،ديگر در گفتار و كردار ايشان براي ما پيروان،ايمني واطمينان، مفهومي نخواهد داشت و حجت زايل خواهد شد؛ زيرا در هر جمله و يا عمل ارشادي ايشان، اين احتمال است كه بر خلاف واقع و رضاي خداوند بوده و مرتكب عصيان شده باشند.»اين نكته،در تحليل رفتار آدم است و اين كه چگونه عمل آدم در خوردن ميوه ممنوعه،مباينت با عصمت او نداشته، و منع، پيش از عالم تكليف بوده است.
6. پشت سرگذاشتن اسباب مادي
يكي از مشكلات و چالشهاي تفسير ـ كه منتهي به گرايش تفسير عقلي شده است و مخالفان از سر نزاع برآمدهاند ـ، تفسير بخشي از آيات، در بيان حوادث و پديدههاي طبيعي جهان است. در اين بخش از آيات، براي عدهاي از تفاسير، ناديده انگاشتن زبان قرآن، در انتساب افعال به خداوند، مشكلساز شده و سر تعبير دستهاي از آيات در انتساب افعال به خداوند را نفهميده و متفاوت تفسير كردهاند؛ مانند انتساب نزول باران، آب و لباس و حديد و فرستادن روزي و گرفتن جان و قبض ارواح، به خداوند؛ يا مهمتر از همه اينها، كارهاي خارقالعاده و معجزات پيامبران، مانند اژدها شدن عصا، زندهشدن مردگان و گلستان شدن آتش است. در اين بخش، جايگاه تفسير و مرتبه كاوشهاي عقلي روشن ميشود كه اگر اموري خارقالعاده است، اولاً: با نظام اسباب،سازگار است و ثانياً: استدلال عقلي، بر امكان اين دسته از امور است. هنر مفسر در اين مواقع، روشن كردن موارد اعجاز از غيراعجاز است تا هر جايي را به حساب خارقالعاده نگذارند و در مرحله بعدي شرح و تحليل درست اين دسته از آيات است.
نمونه اين گونه تحليلهاي عقلي، در تفسير مصباحالهدي در بحث قرار گرفتن كوه، بر سر بنياسرائيل: (و رفعنا فوقكمالطور) است.6 در ميان مفسران، بحثي شديد در گرفته كه بالا بردن كوه بر سر بنياسرائيل، به معناي كندن كوه از جاي خود است يا واقع شدن كوه بالاي سر به شكل تهديدآميز؟ ممكن است اين رفع كوه، در موقعيتي مسكوني بوده كه آنان در حواشي كوه زندگي ميكردند و بسا در اثر زلزله و جابهجايي و حركت كوهها احتمال كندهشدن و ريزش را ميدادهاند. ايشان ميخواهد معناي معقولي ارائه دهد و ميگويد:
«بيان موقعيتي و حالتي است كه خداوند فرموده [كوه در بالاي سر ايشان نمودار بوده است]؛ نه اين كه كوه به فرمان الهي به عنوان تهديد يا اعجاز ...بر روي سرشان بلند شده و سايه افكنده است و بيم سقوط و نابودي ايشان را متضمن باشد.»
اما سخن را به سوي ديگر متوجه ميكند و ميگويد: در حقيقت مشكل از اين جا رخ ميدهد كه تصوير كوهي عظيم و معلق در آسمان، در نظرشان محال جلوه كرد و لذا مبادرت به توجيه كردهاند. ولي بايد توجه كرد صرفنظر از اين معنا كه آيه نميگويد كوه معلق شد؛اما اگر چنين معنايي هم داشته باشد، به صورت معجزه است و چه اشكالي دارد كه خارقالعاده باشد و اگر معجزه هم باشد، اين حركات، اختصاص به اين مورد ندارد؛ بلكه عصاي موسي كه اژدها ميشود،دريا كه شكافته ميشود و نزول صاعقه، همه از معجزاتي است كه به پيامبران پيشين، نسبت داده ميشود.
انديشه اجتماعي عقلي
مفسراني كه قرآن را با كاوشهاي عقلي تفسير كردند،در دوره اخير، وجهه ديگري به آن دادند كه آن بعد اجتماعي و ناظر به نيازها و پاسخهاي تحولات جامعه است. هدف اصلي آنان، بازگشت به آموزههاي قرآن و آوردن اين كتاب،به متن زندگي مردم است. از آن جا كه قرآن را پايه ساختن شخصيت روحي و معنوي مستقل انسان و جامعه ميدانند كه در آن،يك هويت اجتماعي و سياسي به وجود ميآورد، در حالي كه پيش از اين رسالت نجاتبخش قرآن به عنوان يك سلسله رهنمودهاي اخلاقي ساده و فردي و تكليف فردي قلمداد ميشد. وظيفه يك مسلمان تهذيب نفس و سير و سلوكهاي اخلاقي و انجام تكاليف شخصي و در نتيجه بيخبري از كشاكشهاي اجتماعي و بيدغدغه از چند و چون جامعه معرفي ميشود. بينش مفسران اجتماعي، ارائه يك نظام ديني است كه حركت،سازندگي و مسئوليت در جامعه را القا كند. نمونه اين حركت را ميتوان از تاكيد در باب مسائل حيات اجتماعي،مانند عدالت اجتماعي،مثال زد. زيرا پيش از اين،مفسران حتي عقلگرا كمتر به موضوعاتي مانند عدالت اجتمالي توجه ميكردند و اگر سخني بود،در حوزه عدالت فردي بود. مرحوم ميرزا جوادآقا،به قضاوت بر حق، به عنوان ركن مهم حيات جامعه اشاره ميكند و در ذيل آيه: (و لا تاكلوا أمولكم بينكم بلبطل و تدلوا بها إلي الحكام لتاكلو فريقا من أموال الناس بالإثم و أنتم تعلمون)، 51 در اهميت عدالت اجتماعي و تاثير بيعدالتي در جامعه مينويسد:
«يكي از اركان مهمه اسلام و زيرساز بناي استحكام و عامل استقرار و پيشرفت مسلمين در جامعه بشري و وسيله اطمينان و تامين همه جانبه و وحدت صفوف مسلمانان و تحقق يافتن عدالت اجتماعي است، داوري و قضاوت بر حق،برابر دستور و فرمان الهي و عدم تبعيض و رعايت اجراي قانون در ميان مردم است. چه،يگانه مرجعي كه مورد اطمينان و رسيدگي به هرگونه ظلم و جور رهايي از چنگ ستمگر و ملجأ و پناه جهت احقاق حق افراد است، داور و خانه دادگستري است. اگر ملت و امتي، داوري درست و دادگري به حق نداشت، بداند كه معنا رو به زوال و فنا است و عزت و شرافت واقعي و حقيقي خود را تدريجاً از دست ميدهد؛ زيرا وجود تبعيض و عدم رعايت مقررات و قانون بر اثر زور و قلدري، يا پول و پارتي و رشوه و ارتشا، نوعاً حقوق بيچارگان و درماندگان را نابود و در آنها ايجاد گره و عقدها نموده، كه ممكن است زيرساز انواع انحرافات و جنايتها شود.
اينها نمونهاي از روش مفسر ما،در كندوكاوهاي عقلي بود كه در شكل ساده آن،به كار گرفته است و زمينه بسط و تحليل بيشتر موارد آن نيز وجود دارد.
* ضمن پوزش از نويسنده محترم مقاله حاضر خلاصه و برخي پانويسها و كتابنامه آن را حذف كرديم.
پينويس:
1ـ سورة بقره، آية1 6.
2ـ سورة بقره، آية1 2.
3. سورة بقره، آية 201.
4. سوره احقاف، آيه 02.
5ـ سوره بقره، آيه8 2.
6ـ سوره بقره،آيه3 6 نيز، ر.ك: سوره بقره، آيه 39؛ سوره نساء، آيه 451؛ سوره اعراف، آيه 171. در آيه اخير به جاي «رفعنا»، «نتقنا» آمده است.
سيّدمحمّدعلي ايازي