سه داستان برای زن روز
سرخ، چون سنگفرش خیابان 15خرداد
علی الله سلیمی
مادر می گوید: داداش ناصر نیاید این خرید صفایی ندارد.
سوره به من نگاه می کند. در نگاهش التماسی هست که من خوب می شناسم. هر وقت کارش به مشکلی بر می خورد، همین طوری نگاهم می کند. پدر هنوز نیامده است، اما سپیده و سیما لباس های تازه شان را پوشیده و آماده گوشه ای نشسته اند.
سوره خودش را به من نزدیک می کند. آرام، طوری که مادر نشنود می گوید: دایی ناصر روی تو را زمین نمی اندازد. می خوای یک زنگ بزن.
می گویم: صبر کن بابا بیاید. ببینیم او چه می گوید.
سوره رویش را برمی گرداند. باز آرام تر برای این که مادر متوجه صحبت های ما نشود، می گوید: بابا باز حرف خودش را می زند.
مادر به طرف ما می آید. سوره پا تند می کند و به طرف آشپزخانه می رود. مادر می پرسد: تو حاضری؟
دست هایم را در جیب های شلوار جین تازه ام می کنم و طوری اول به خودم و بعد به او نگاه می کنم که، می بینی که!
مادر سرش را تکان می دهد و به دنبال سوره به آشپزخانه می رود.
صدای مادر از آشپزخانه می آید که به سوره می گوید، این مرد همیشه همین طوری است. انگار نه انگار که مراسم خرید عروسی دخترش است. نمی دانم کجا سرش گرم شده که پاک فراموش کرده باید این ساعت خانه باشد تا زری و بچه هایش که آمدن راه بیفتیم.
تلفن زنگ می زند. مادر از آشپزخانه داد می زند: یکی گوشی را برداره.
سپیده و سیما به من نگاه می کنند. به طرف گوشی می روم. پشت خط خاله زری است. می پرسد: مسود جان اشرف و بچه ها آماده اند؟
می گویم: گوشی را نگه دار خاله.
بعد از مادر می پرسم: خاله زری می گه آماده اید.
مادر می گوید: می بینی که مادر منتظر باباتیم. بگو راه بیفتید بیایید.
بعد همین طوری که با خودش حرف می زند می گوید، من گفتم این مرد زودتر بیاید برود دنبال داداش ناصر بلکه راضی اش کند او هم در این خرید با ما باشد. حالا یک نفر می خواهد برود دنبال این مرد که لااقل خودش کنار دختر باشه مگه چند دفعه می روند برای خرید عروسی؟
سوره از آشپزخانه بیرون می آید. به طرف اتاق خودش می رود. مادر با سر و صدا ظرف ها را جابه جا می کند. صدای زنگ تلفن که این بار بلند می شود، مادر سریع از آشپزخانه بیرون می آید و می رود گوشی را برمی دارد. چند بار می گوید، خب خب. بعد بی صدا می نشیند به صدای آن سوی خط گوش می کند. سوره از اتاقش بیرون می آید و بالای سر مادر می ایستد. این بار که مادر باز تکرار می کند، خب خب، صدایش کمی می لرزد. سوره لب هایش را گاز می گیرد و ناخن هایش را می خورد. سپیده و سیما به همدیگر نگاه می کنند و بعد به مادر چشم می دوزند که همین طوری ساکت پای تلفن نشسته و گاهی فقط سرش را تکان می دهد. صدای یکباره زنگ در حیاط سکوت خانه را می شکند.
سوره می آید گوشی آیفون را برمی دارد. سریع دگمه آن را می زند و می گوید، بفرمایید خاله و گوشی آیفون را می گذارد. به وسط پذیرایی می آید تا وسایل ریخته در گوشه و کنار را مرتب کند.
مادر حالا گوشی را گذاشته و به فکر فرو رفته. سوره می گوید: خاله زری است. با بچه ها دارند می آیند بالا.
مادر بلند می شود به آشپزخانه می رود. زیر سماور روی گاز را روشن می کند و به پای تلفن بر می گردد. زنگ در خانه که شنیده می شود سپیده بلند می شود می رود در را باز می کند. خاله زری با دو دختر کوچکش وارد می شوند. بوی عطر تندی در خانه می پیچد. دخترهای خاله زری می روند به اتاق سوره و سپیده و سیما هم پشت سر آن ها می روند. خاله زری می پرسد: پس محمدآقا هنوز نیامده؟
مادر مثل این که تازه متوجه آمدن آن ها شده است، می گوید: خانه داداش ناصره.
خاله زری تند می پرسد: خب، داداش ناصر راضی شده بیاید؟
مادر می گوید: محمد الآن زنگ زد. میگه حال داداش ناصر خوب نیست.
خاله زری کنار مادر می نشیند. ساک دستی کوچکش را به کناری می گذارد. با خود می گوید، صبح من زنگ زدم حالش خوب بود. حتما با محمدآقا حرفش شده!
مادر می گوید: اصلا موضوع این نیست. و بعد مثل آدم های کلافه بلند می شود و باز به طرف آشپزخانه می رود.
خاله زری می گوید: ما تازه چای خوردیم . نمی خواد. بیا بشین ببینم موضوع چیه؟
مادر همین طوری که به طرف خاله زری بر می گردد، داد می زند: سوره، بیا یک سری چای بریز مادر.
خاله زری نیم خیز می شود: خب، می گفتی.
مادر می گوید: باز مثل این که محمد رفته به داداش ناصر گفته که می خواهیم برای خرید عروسی سوره برویم طرف بازار. اون بیچاره هم مثل همیشه یاد اون واقعه دردناک افتاده و اعصابش به هم ریخته.
خاله زری آهی می کشد و می گوید: خدا خودش خوب عالمه که ریشه آن ظالم ها خشکاند ، ولی داداش بیچاره ما باید یک عمر عذاب بکشد که نمی تواند خودش را ببخشد.
مادر تند می گوید: زری تو هم طوری حرف می زنی که هر که نداند فکر می کند داداش ناصر با آن از خدا بی خبر ها همدست بوده.
سوره از اتاقش بیرون می آید. می گوید: زحمت کشیدید خاله.
خاله زری رویش را از مادر می گیرد به سوره لبخند می زند و می گوید: چه زحمتی خاله تا باشد از این زحمت ها باشد.
و باز هیکل لاغر سوره را برانداز می کند و لبخند می زند. سوره به آشپزخانه می رود. صدای دخترهای خاله زری از اتاق سوره می آید.
مادر بلند می شود روی یکی از راحتی ها می نشیند و به خاله زری هم اشاره می کند بنشیند. می گوید: به محمد گفتم بلند شو بیا اون بیچاره را بیشتر از این عذاب نده.
خاله زری در راحتی کنار مادر می نشیند. دست هایش را دور زانوهایش به هم حلقه می کند که صدای جرینگ جرینگ النگوهایش می آید.
می گوید: اشرف ناراحت نشوی آ ، ولی فکر می کنم داداش ناصر گاهی قاتی می کند!
مادر چپ چپ به خاله زری نگاه می کند و چیزی نمی گوید.
خاله زری می گوید: آن روز که با محسن رفته بودیم خانه داداش ناصر، وقتی محسن گفت در بازار کار می کند، داداش ناصر رفت تو فکر، بعد مثل این که یاد موضوعی قدیمی افتاده باشد پرسید: میدان ارک باز هم شلوغه؟
محسن گفت: آره خیلی.
داداش ناصر دوباره به فکر فرو رفت . دست و پایش آشکارا می لرزید وقتی به خودش آمد پرسید: سنگفرش خیابان 15 خرداد هنوز هم قرمزه؟
محسن همین طوری هاج و واج مانده بود. گفت: دقت نکردم دایی ناصر.
مادر تند بر می گردد سمت خاله زری می گوید: حتما تو هم بعدا شب که برگشتید خانه همه ماجرا را از سیر تا پیاز برای محسن خان تعریف کردی!
خاله زری که با النگو هایش بازی می کند، به مادر خیره می شود و می گوید: تو هم حرف ها می زنی اشرف! مگر دیوانه ام. هر چه باشد داداش ماست. می خواهی بعد ها محسن سرکوفتم بزند که داداش تو آن روز جلوی بازار، مردم را به رگبار بسته و حالا هم عذاب وجدان گرفته و قاتی کرده.
مادر از روی راحتی نیم خیز می شود و دستش را به طرف خاله زری جلو می آورد.
- بس کن تو هم دور برداشتی جلوی بچه ها.
بعد مثل این که یک باره متوجه من شده باشد می گوید: مادر برای چه نشستی بلند شو آماده شو الآن بابات می آید.
خاله زری برمی گردد به من لبخند می زد و بعد مثل این که بخواهد مادر را از موضوع مهمی مطمئن کند آرام ترمی گوید: محسن از آن موضوع داداش ناصر اصلا خبر ندارد. فقط می داند که قبل از انقلاب داداش ناصر سرهنگ بوده و حالا هم بازنشسته شده است.
سوره با سینی چای می آید به خاله زری تعارف می کند. خاله زری دوباره نگاهی به قد سوره می اندازد و لبخند می زند و یکی از استکان ها را بر می دارد. مادر و من هم برمی داریم و بقیه را سوره به اتاق خودش می برد. مادر آهی می کشد و می گوید: بیچاره داداش ناصر را آه بی گناهان گرفت .
خاله زری چیزی نمی گوید. مادر این بار انگار باخودش حرف می زند می گوید: سال هاست آب خوش از گلویش پایین نمی رود و گرنه او چه کم از بقیه داشت که حالا نتواند در عروسی و عزای فامیل بالای مجلس بنشیند.
یک دفعه صدای آرام مادر به هق هق گریه تبدیل می شود: دوست داشتم موقع عروسی سوره، داداش ناصر هم کنار ما باشه. آخه دلمان خوشه که بزرگ فامیل است. اگر حالا او نتواند در میان مردم باشد پس برای چه روزی دلمان خوش باشد؟
سوره و دختر های خاله زری از اتاق سوره بیرون می آیند و حیرت زده به مادر نگاه می کنند. خاله زری بلند می شود به طرف مادر می رود و شانه های او را مالش می دهد و می گوید: بس کن اشرف، آدم موقع خرید عروسی دخترش گریه نمی کند. بلند شو الآن محمدآقا هم می رسد تا دیر نشده راه بیفتیم.
مادر بلند می شود اشک هایش را پاک می کند.
دختر های خاله زری مثل این که ترسیده باشند می آیند گوشه دامن مادرشان را می گیرند و به حرکات مادر نگاه می کنند که در وسط پذیرایی قدم می زند و اشگ هایش را پاک می کند. سوره می آید استکان ها را جمع کند. خاله زری می گوید: دیگه نیار خاله الآن باید راه بیفتیم. به محسن گفته ام غروب زود بر می گردیم.
مادر بر می گردد دختر های خاله زری را در کنار مادرشان می بیند. حالا دیگر گریه نمی کند می گوید: شماها هم آماده اید خاله؟
دختر ها لبخند می زنند و از دامن مادرشان جدا می شوند.
با صدای زنگ در، نگاه ها به سمت گوشی آیفون برمی گردد.
سوره می رود گوشی آیفون را بر می دارد. مادر و خاله زری به همدیگر نگاه می کنند. سوره بر می گردد می گوید: باباست. میگه بیایید پایین ما دیگه نمی آییم بالا. مثل این که دایی ناصر هم تو ماشین نشسته است.
--------------------------------------------------------------------------------------------
قوری چینی گلسرخی
علی الله سلیمی
مه غلیظ صبحگاهی درختان بلند باغچه و محوطه آبادی را پوشانده بود. کنار حوض وسط حیاط نشستم . سینی را کنار شیر آب در گوشه حیاط گذاشتم. برف اطراف حوض را پوشانده بود. با احتیاط قوری چینی گلسرخی را میان دست هایم گرفتم و آن را آرام کنار شیر آب روی برف ها گذاشتم. قندیلی نقره ای رنگ از نوک شیر آب آویزان بود .
مادر به چراغ علاءالدین نفت ریخته بود به داخل اتاق پدر می برد. پشت در ایستاد. برگشت به یخ صاف و یک دست داخل حوض نگاه کرد. با دست قندیل نقره ای نوک شیر آب را نشانش دادم.
گفت:« بیا از خانه از آب گرم سماور ببر.»
بلند شدم به اتاق رفتم. ظرف آب جوش را که از اتاق بیرون می آوردم ، مادر کنار در ایستاده بود.
گفت:« مواظب قوری چینی پدرت باش.»
قوری چینی پدر، سال ها قبل شکسته بود. او مدتی اصلا چای نخورد. بعد که متوجه شد مادر تکه های شکسته قوری چینی او را نگه داشته است. عین بچه ها ذوق زده شد. یک روز رو به آفتاب نشست و وسایل چینی بند زنی خود را در کنار ش چید. مادر تکه های شکسته قوری را که لای دستمال سیاه و سفید و راه راه پدر پیچیده و سر آن را محکم گره زده را آورد. پدر تا ظهر در تیغ آفتاب گوشه حیاط نشست و تکه های کوچک و بزرگ شکسته قوری گلسرخی را به هم بند زد.
پدر آن روز این کار را با حوصله تمام انجام داد. عصر، مادر دوباره بساط چای را در گوشه حیاط چید. سماور را روشن کرد و بعد از مدتی پدر دوباره از چای قوری گلسرخی نوشید و کم کم حوصله اش سر جا آمد.
حالا که سال ها و ماه ها از آن واقع گذشته، من و مادر سعی می کنیم دیگر قوری چینی وگلسرخی پدر را نشکنیم تا دوباره مجبور باشد در تیغ آفتاب بنشیند و با حوصله تکه های شکسته آن را بند بزند. هر چند که من و مادر بعید می دانیم پدر حوصله آن سال ها را باز هم داشته باشد. روز به روز کم حوصله تر می شود و کمتر با اهل خانه و همسایه ها حرف می زند. اگر کاری به کارش نداشته باشیم ساعت ها در گوشه اتاق می نشیند و به عکس های درون قاب خاتم در روی تاقچه نگاه می کند و گاهی وقت ها با خودش حرف هایی می زند که ما اصلا متوجه آن ها نمی شویم. اگر زیاد ادامه بدهد مادر باز همان حرف های قبلی خود را تکرار می کند:« باز که این مرد شروع کرد.»
پدر توی این سال ها دیگر جواب حرف های مادر را نمی دهد. و اگر مادر زیاد پاپیچش شود، یک روز بی خبر شال و کلاه می کند و برای مدتی از خانه می رود؛ بدون هیچ نشان و آدرسی که مادر می گوید اگر اتفاقی افتاد به او دسترسی داشته باشیم. حتی مدتی هم از خانه می رود. زمانش نامشخص است . مادر می گوید:« باز حتما رفته به دوستان آن سال هایش سر بزند.»
بعد از چند هفته یا ماه که صبح از خواب بیدار می شویم می بینیم پدر در رختخوابش خوابیده است. ما هم عادت کرده ایم . اصلا نمی پرسیم توی این مدت در کجا ؟ و پیش چه کسی بوده است؟ او هم اصلا حرفی نمی زند. انگار نه انگار مدتی پیش ما نبوده. به ریخت و پاش خانه هم توجهی ندارد. نمی پرسد این تکه اثاث خانه را کی؟ و کجا و یا چند خریده اید؟ اگر فرش زیر پایش را هم جمع کنیم و اتاقش را خالی کنیم باز نمی پرسد. مادر خیال می کرد او به همه چیز بی توجه شده، یک بار که مثل دفعات قبل از حرف های مدام و بی پایان مادر به تنگ آمده بود و بی خبر گذاشته و رفته بود، مادر تمام عکس های روی تاقچه را برداشت چپانده توی یک گونی پشمی پیاز بردیم گذاشتیم گوشه انباری . مادر می گفت، این ها زندگی اش را خراب کرده. اصلا به فکر خانه و زندگی و زن و بچه اش نیست.
گمانم نصفه های شب پدر برگشته بود که دیده بود تاقچه اتاقش از عکس های خاتم خالی است. چنان بی تابی می کرد و با خودش بلند بلند حرف می زد که همگی هراسان از خواب پریدیم. اول خیال کردیم در بیرون خانه برایش اتفاقی افتاده. بعد که دیدیم چهارستون بدنش صحیح و سالم است و سرش را گذاشته به گوشه تاقچه خالی و هی با خودش بلند بلند حرف می زند، تازه متوجه شدیم به خاطر عکس هاست که در این نصفه های شب این همه بی قراری می کند. مادر که دید نزدیک است پدر با سر و صدایش همسایه ها را هم بیدار کند، یواش دست من را گرفت کورمال کورمال به گوشه تاریک انبار ی رفتیم. هن و هن گوشه های گونی را گرفتیم و کشان کشان آوردیمش زیر تاقچه. پدر دیگر به ما مهلت نداد. تند تند قاب های خاتم را از گونی در می آورد می چیدد روی تاقچه. بعد رو به روی تاقچه روی زمین نشست و صدایش کم کم فروکش کرد تا روزی که سید فتاح برای دیدن پدر به خانه ما آمد. باز پدر حالات گذشته اش را فراموش کرد و عین بچه ها ذوق زده شد. مدام برای سید فتاح حرف می زد و اصلا اجازه نمی داد او هم حرف بزند. سید فتاح فقط دانه های سبز زمردی تسبیح را می گرداند و با سر حرف های پدر را تأیید می کرد. پدر بعد از ظهر آن روز تمام آلبوم های عکس دوستانش را آورد و با سید فتاح ورق زدند و هی حرف زدند.گاه با صدای بلند می خندیدند و گاه صدای گریه هایشان می آمد. مادر اصلا حرف نمی زد. روزهای اول بیشتر پدر حرف می زد و سید فتاح فقط گوش می داد و تأیید می کرد . در روز های بعد که برایشان چای می بردم می دیدم که نقل یک داستان را همزمان به پیش می برند. پدر که خسته می شد، سید فتاح ادامه صحبت های او را پی می گرفت و وقتی خودش احساس خستگی می کرد ادامه حرف هایش را به پدر واگذار می کرد. این دو نفر انگار یک روح در دو بدن بودند. سید فتاح پایش می لنگید و یکی از چشم هایش را تخلیه کرده بودند. این ها را مادرم برایم تعریف می کرد و می گفت، باز زن و بچه اش باید صد هزار مرتبه به درگاه خدا شکر بگویند که از آسیب موج در امان مانده است.
سید فتاح یک هفته ای که در خانه ما ماند پدر دیگر از آن گوشه گیری و انزوا بیرون آمده بود و مدام حرف می زد و گاه با صدای بلند می خندید که مادر دست به پشت دستش می زد، لب ور می چید و می گفت، یعنی خواب نمی بینم؟
برای بار دوم مادر خودش برای سید فتاح پیغام فرستاد که بیاید. زمانی که پدر دیگر لب به غذا نمی زد. حتی از آب هم می ترسید. سید فتاح که آمد باز حال پدر دگرگون شد . این دفعه مادر خودش نقشه هایی را کشیده و رفته بود حیاط خلوت کنار باغچه را تمیز کرده بود و گونی های خالی پیاز و سیب زمینی را که از زمستان سال های قبل در گوشه انباری روی هم تانبار شده را از خاک باغچه پر کرده بود. یواشکی در گوشم گفت پشت سرش به حیاط خلوت بروم. وقتی رسیدم گونی ها هم از خاک باغچه پر شده بود و کف باغچه گودی عمیقی دهان باز کرده بود که مادر دورش سیم خاردار کشیده بود. مادر گوشه تمیز کنار باغچه را نشان داد و اشاره کرد کمک کنم تا گونی های پر از خاک را روی هم بچینیم. تا ظهر گونی های پر از خاک را روی هم چیدیم. نقشه چیدن گونی های خاک با مادر بود. جای آن ها را تعیین می کرد و با کمک هم دیگر دو سوی گونی ها را می گرفتیم و در جای معیین قرار می دادیم. آخر سر شبیه یک اتاقک شد. پنجره ای هم برایش گذاشتیم. روی سقف آن هم یک قالب ایرانیت سیمانی انداختیم. مادر رفت پتوهای کهنه سربازی را هم از گوشه انبار آورد داخل اتاقک چید و یک فانوس هم به گوشه آن آویزان کرد. جلوی اتاقک اجاقی کوچک از تکه های صاف سنگ درست کرد. کتری سیاه مسافرتی را هم آورد و پر آب کرد. گذاشت روی آن و در زیرش چند تکه چوب خشک را آتش زد. عصر جلوی اتاقک را آب و جارو کردیم و چند پتوی کهنه سربازی انداختیم و بساط چای را درست کردیم.
مادر با احتیاط قوری چینی گلسرخی پدر را آورد در کنار اتاقک روی پتو گذاشت. برای پدر و سید فتاح من خبر بردم؛ گفتم در پشت خاکریزهای باغچه در کنار شعمدانی ها همه چیز مهیاست. بلند شدند. همان طور که حرف می زدند به طرف حیاط خلوت آمدند. از دیدن خاکریزهای باغچه در کنار شعمدانی ها اصلا تعجب نکردند. حتی به مادر خسته نباشید هم نگفتند. پدر رفت داخل اتاقک فتیله فانوس را بالا کشید و روشن کرد. دستی به سر و صورت کتری سیاه کشید. گوشه های پتوی کهنه سربازی را مرتب کرد. سید فتاح گوشه ای روی پتو نشست. پدر رفت تا بساط چای را خود مرتب کند. سید فتاح گفت:« حالا بیا بشی، چای تازه خوردیم.»
پدر اصلا به حرف های سید فتاح توجهی نکرد. همچنان به سر و وضع اتاقک رسیدگی می کرد. انگار در این گوشه حیاط پشت خاکریزهای باغچه در منار شعمدانی ها سال های سال به همین شکل بوده و هست .
گویی مادر هم با این وضعیت راضی است. دیگر این روز ها با پدر جروبحث نمی کند. وقتی صدای خنده پدر و سید فتاح از پشت خاکریزهای باغچه در کنار شعمدانی ها می آید گوش می خواباند و با دست اشاره می کند:« هیس!»
و بعد می گوید:« دخترم می شنوی، پدرت خوشحال است. دارد می خندد. »
---------------------------------------------------------------------------------------
شیرینی دامادی فرمانده
علی الله سلیمی
محوطه حياط كوچك خلوتتر از روزهاي قبل بود. پيرمردي در گوشه حياط به گلهاي نورس آب ميداد. او همچنان كه به گلها آب ميداد حواسش بود كه افراد غريبه و غيرنظامي وارد حياط نشوند. خيلي از بچههاي سپاه خرمشهر كه به آن محل رفت و آمد داشتند، پيرمرد را ميشناختند. افراد تازه وارد فكر ميكردند او باغبان آن حياط كوچك است، اما او علاوه بر باغباني، از مقر سپاه حفاظت هم ميكرد. نگهبان رسمي نبود ولي بچههاي سپاه وقتي او را ميديدند كه در گوشه و كنار حياط مواظب اوضاع است و تمام رفت و آمدها را زيرنظر دارد خيالشان راحت ميشد. پيرمرد وقتي به گلها آب داد رفت شير فلكه را بست. موقع برگشت جواني را ديد كه با يك بسته شيريني كه در دست داشت به طرف مقر سپاه ميآمد. پيرمرد به رفتارهاي پسر جوان بيشتر دقيق شد. جوان به در اصلي مقر رسيد. نگاهي به اطراف انداخت. پيرمرد را ديد. پرسيد: «بچهها هستند؟»
پيرمرد گفت: «با كي كار داري؟»
جوان گفت: «با همهشون، من از دوستاي محمدم...»
پيرمرد گفت: «حالا چكارشون داري؟»
جوان گفت: «ميخواهم مژده بدم آقا محمد داماد شد.»
پيرمرد دست چپش را سايبان چشمهايش كرد و با دست راست كمرش را نگه داشت تا قد راست كند.
جوان پرسيد: «حالا بچهها هستند؟»
پيرمرد گفت: «همشون نه، ولي چند تا شون تو دفترند و چند تايي هم سر پستاشون نگهبوني ميدند.»
جوان همانطور كه به طرف ساختمان انتهاي حياط ميرفت گفت: «حتماً بچهها خوشحال ميشن بفهمند بالاخره آقا محمد هم داماد شد.»
پيرمرد پرسيد: «حالا اين عروس خانم خوشبخت كيه؟»
جوان قبل از رسيدن به پلههاي سنگي ساختمان ايستاد و گفت: «خرمشهري نيست. ميگن اهل تهرانه.»
پيرمرد گفت: «نكنه آقا محمدو بكشانه ببره تهران.»
جوان روي پله ايستاد. شيريني را در دستش جابهجا كرد و گفت: «نترس عمو، سيد بر ميگرده خرمشهر، بچههاي سپاه اينجا رو تنها نميگذاره.»
پيرمرد تعارف كرد جوان داخل شود و خودش همچنان كه سرش را پايين انداخته بود گفت: «من هم سيد را خوب ميشناسم كه بچههاي اينجا رو تنها نميگذاره، ولي پسرم از قديمالايام گفتهاند مرد وقتي زن گرفت تازه اون موقع است كه ميشه فهميد اهل كجاست؟»
جوان خنديد و گفت: «من هم مثل شما وقتي خبر را شنيدم هم خوشحال شدم هم نگران. خوشحال از اين بابت كه فرمانده سپاه شهرمان سروسامان گرفت و نگران از اينكه نكنه آنجا آنقدر سرش شلوغ باشه كه بچههاي خرمشهر را فراموش كنه. اما وقتي كمي فكر كردم ديدم سيد جونش به جون بچههاي سپاه خرمشهر بسته است و بالاخره مياد به سراغ اينها.»
به هواي صحبتهاي مرد جوان و پيرمرد، در يكي از اتاقها در راهرو باز شد و جواني سرك كشيد. پيرمرد در معرفي جوان شيريني به دست گفت: «از دوستاي آقا محمده»
جوان باخنده گفت: «هم از دوستاي دوران بچگي و هم بچه محليشون»
جواني كه لاي در ايستاده بود كنار رفت و تعارف كرد جوان شيريني به دست و پيرمرد داخل شوند. مردهايي كه داخل اتاق روي موكت نشسته بودند نيمخيز شدند. جوان شيريني را وسط جمع گذاشت و گفت: «اين هم شيريني دامادي سيد محمد جهانآرا. فرمانده رشيد سپاه خرمشهر» مردها به همديگر نگاه كردند بعد يك به يك و آخر سر دسته جمعي گفتند: «مباركه»
يكي از مردها پرسيد: «مطمئني محمد آقا حاضر شده تو اين شرايط داماد بشه؟»
جوان گفت: «مطمئن. ديشب باهاش تلفني حرف زدم.»
پيرمرد گفت: «مثل اينكه عروس خانم خوشبخت هم تهراني است.»
مردها از همديگر پرسيدند: «تهراني؟»
آخر سر نگاهها به جوان تازه وارد دوخته شد.
جوان گفت: «عروس خانم از زندانيان سياسي قبل از انقلاب است. در زندانهاي رژيم شاه با خاله محمد آقا كه او هم از زندانيان سياسي قبل از انقلاب است آشنا شده خاله محمد آقا هم بعد از آزادي از زندان خانم اكبرنژاد را به محمد آقا معرفي ميكنه و همينطوري اتفاقات خوش يكي پس از ديگري به وقوع ميپيوندد و...»
سريع يكي از مردها گفت: «و ما بيفرمانده ميمونيم.»
پيرمرد گفت: «من مطمئنم محمد آقا دست عروس خانم را ميگيره و مياد خرمشهر. حتماً به همسر جونش هم گفته كه به اينجا چقدر دلبستگي داره.»
يكي از مردها گفت: «برنامههاي كانون فرهنگي نظامي انقلابيون خرمشهر چه ميشود؟ محمد آقا كلي برنامه براي اين كانون داشت.»
نفر بغلدستياش گفت: «حالا چرا همينطوري ميبريد و ميدوزيد. كي گفته كه محمد آقا ديگه به خرمشهر بر نميگرده. موقع رفتن كه به كسي چيزي نگفته، اگه ميخواست بره تهران موندگار بشه حتماً به ما ميگفت. شايد هم جانشيني براي خودش انتخاب ميكرد.»
جواني كه شيريني را آورده بود آن را باز كرد و به يك يك مردهاي داخل اتاق تعارف كرد. پيرمرد از او پرسيد: «حالا تو از كي شنيدي؟»
جوان يكي از شيرينيها را در دهان گذاشت و گفت: «مادرم ديروز رفته بود خونه مادر محمد آقا، اونجا بهش گفتن»
پيرمرد بلند شد رفت طرف گوشي تلفن آن را برداشت به طرف جوان گرفت و گفت: «بيا يه زنگ به خونهتون بزن بپرس اصل ماجرا چي بوده؟ آيا محمد آقا و خانومش به خرمشهر بر ميگردند يا نه؟»
جوان شمارهاي را گرفت و لحظهاي منتظر شد. نگاهها به دهان و چهره او خيره شد. وقتي جوان با صداي آن سوي گوشي صحبت ميكرد. مردها به همديگر نگاه ميكردند و به علامت بيخبري سر ميچرخاندند. صحبتهاي جوان كه تمام شد همه منتظر حرفهاي او بودند. جوان شيريني ديگري برداشت و قبل از آنكه در دهان بگذارد گفت: «حالا با خيال راحت شرينيتون و بخوريد بايد بريم به استقبال آقا داماد و عروس خانم كه تو راهند و ساعتي ديگر ميرسند به خونه پدري محمد آقا.» مردها با شادي به همديگر نگاه كردند.
پيرمرد گفت: «براي سلامتي و شادي فرمانده رشيد شهرمان و همسر مبارزشون صلوات.»
همزمان صداي صلوات در فضاي اتاق پيچيد.