عهد شیرین غدیر
عهد شیرین غدیر
علی الله سلیمی
عبور کاروانیان از صحراهای خشک و بی آب و علف تقریباً همه مسافرانی را که با دلی شاد از سفر حج برمی گشتند کم کم خسته می کرد. این حالت خستگی با یاد آوری سخنان پیامبر (ص) در فضای کعبه که سفارش های لازم را کرده و گفته بود این آخرین سفر اوست بیش از پیش مسافران کاروان ها را نگران می کرد. حدود یک هفته از پایان مراسم حج می گذشت و اکنون کاروانیان کم کم به شهرها و دیار خود نزدیک می شدند که سر راه خود به منطقه وسیعی به نام «جحفه » رسیدند؛ صحرای خشکی که جز چند درخت تنومند بیابانی و مقداری خاک و ریگ های سوزان، چشم انداز دیگری نداشت. هر کسی به چیزی فکر می کرد ،اما در میان آن ها، پیامبر اکرم(ص) به دلیل رسالت بزرگ و ابدی خویش به موضوعی می اندیشد که از نوع منافع و خواسته های آنان نبود. او به مسئله ای فکر می کرد که نه تنها به مصلحت زندگانی آینده کاروانیان همسفر، بلکه به زندگی سعادتمندانه کاروان عظیم بشریت تا قیامت مربوط بود. پیامبر 23 سال از عمر خویش را در راه ترویج قوانین آسمانی و هدایت انسانها به سوی فضیلت و تقوی سپری کرده بود و در این هنگام حس می کرد بیش از چند روزی از دوران حیات پر افتخارش باقی نیست و به این اندیشه فکر می کرد که بعد از او چه کسی می تواند حافظ این همه قوانین و سنن باشد و اداره کننده و رهبر همه انسان ها به سوی کمال و رستگاری باشد؟ انتظار حضرت محمد(ص)، چندان طول نکشید. خداوند خواسته حبیبش را برآورده کرد و آخرین و مهمترین موضوع اساسی اسلام را که پیامبرش مدت ها بود چشم به راه اعلام آن از جانب خدا بود، با فرستادن وحی آشکار کرد. در این لحظات، اطرافیان پیامبر بخوبی دیدند که ناگهان چهره گردآلود او برافروخته شد، پلک هایش را بر هم گذاشت، سنگینی مخصوصی بر او چیره می گشت، دانه های عرق از پیشانی بلندش فرو چکید و بیکباره چون کوهی در جای خود ایستاد و در این حال کلماتی زیر لب زمزمه کرد؛ این حالت نزول وحی بود که به رسول خدا دست داد. به اشاره او شترش را خواباندند. صدایش کم کم بلند شد. اطرافیانش بخوبی شنیدند این نغمه آسمانی را - که جبرئیل امین، فرشته وحی بر او نازل کرد: ای پیامبر! آنچه از پروردگارت به تو نازل شده است تبلیغ کن، که اگر ابلاغ نکنی رسالت خداوندی را به انجام نرسانده ای، و در این کار از کسی پروا مکن که خدا تو را از مردم حفظ می کند. توقف پیامبر همهمه ای در میان کاروانیان به پا می کند: در این هنگام به فرمان پیامبر کاروانیان در محلی که نزدیک یک برکه(غدیر) است جمع می شوند؛ آبگیر معروفی که اطراف آن را چند درخت تنومند با سایه های خود احاطه کرده اند. مسافران خسته و گرمازده در سایه سار درختان گرد هم می آیند. پیامبر صبر می کند همه جمع شوند. سپس عده ای مامور می شوند که زیر درختان را از خار و خاشاک پاک کنند، تا ابتدا نماز ظهر که هنگام آن فرا رسیده است در آنجا برگزار شود. نبی اکرم نماز ظهر را با افراد کاروان از مرد و زن به جای می آورد و پس از پایان نماز برای ابلاغ امر مهمی که خداوند او را برای آن به توقف در این سرزمین مامور کرده است از مردم می خواهد همگی گرد او جمع شوند. در مکان مرتفعی روی تخته سنگ های دامنه کوهستان از چند جهاز شتر منبری بلند بنا درست می کنند که از فراز آن، پیامبر بزرگ اسلام بتواند به صورتی در برابر این اجتماع وسیع قرار گیرد که همگی او را ببینند و سخنش را بشنوند. در این هنگام پیامبر مهربان بر فراز منبر می رود. با اشاره او غوغا و همه مردم یکباره خاموش می شود، نفس ها در سینه حبس می شود، بر سراسر جمعیت سکوتی محض حکمفرما می شود و صحرا آرامش یکنواخت خود را باز می یابد. گویی سراپا گوش شده اند که صدای مقتدای خود را می شنوند .محمد(ص) بر جهاز شتران می ایستد و در برابر دیدگان هزاران مسلمان می گوید: ای مردم! خدای مهربان آگاه مرا خبر داده است که مرگ من نزدیک است. من مسؤلم و شما هم مسؤلیت دارید. حالا من از شما سئوالی دارم آیا در مقابل دو شئ گرانقدر و دو جانشینی که در میان شما به یادگار می گذارم چگونه رفتار می کنید؟ در این هنگام از میان انبوه جمعیت شخصی فریاد می کشد: ای رسول خدا! این دو جانشین که می گویی کدامند؟ پیامبر اکرم پاسخ می دهد: قرآن مجید و خاندان نبوت که هرگز از یکدیگر جدا نخواهند گشت . خطبه آن حضرت نزدیک چهار ساعت طول می کشد . سر انجام دست علی (ع) را می گیرد و بلند می کند و می گوید: هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست . آنگاه در برابر گروهی حدود صد و بیست هزار مسلمان از منبر فرود آمد و به قدری شادمان شد که گویی مهمترین وظیفه خود را انجام داده و بزرگترین فرمان الهی را ابلاغ کرده است. با فرود آمدن پیامبر اکرم از منبر، هلهله شادی در میان کاروانیان شروع شد و مردم دسته دسته به حضور علی (ع) رسیدند و دست او را به عنوان پیشوایی خود فشردند.